دوست یابی

باسمک یا رفیق من لا رفیق له

 

امروز که با جناب عیال داشتیم بر میگشتیم خونه، با هم رفتیم خرید. یه ظرف بزرگ 16 لیتری روغن مایع گرفتیم تا چند ماه آینده راحت باشیم...خیلی بزرگ و سنگین بود. برگشتنی، سوار اتوبوس شدیم. خیلی بامزه بود، این جماعت ازونجایی که خیلی مرتب و شیک، عادت ندارن مثل ماها این شکلی خرید کنن. توی بسته های کوچیک معمولن بیشتر تمایل دارن خرید کنن. واسه همین همه ش احساس میکردم همه دارن یه جوری نیگامون میکنن...خیلی زیر ذره بین بودیم...خلاصه فضا بدجوری سنگین بود...تا اینکه یه خانومه که بغل دستم نشسته بود سر صحبت رو باز کرد و ازم پرسید که چی خریدین؟ گفتم روغن مایع است. گفت چه بامزه؟ رستوران دارین؟:) گفتم نه خودمون این جوری گرفتیم که هم خیلی به صرفه تره و هم هی لازم نباشه هر دفه بریم روغن بگیریم...خوشش اومد. گفت اهل کجایین؟ گفتم ایرانی هستیم. گفتم شما چی؟ گفت من کانادایی ام مال همین استانم ولی تازه اومدم توی کلونا...خیلی هم تنها بود. گفت داره با یه آقای دیگه ای که مثلن دوستش بود و فقط به قول خودش برای اینکه تنها نمونه باهاش زندگی میکنه...شوهرش نبود...بنده خدا خیلی تنها بود...بهش گفتم یه مرکزی هست توی کلونا که برای آدم های سن بالاس(Seniors' Center) و خدمات تفریحی ورزشی خوبی برای اونها ارائه میده...بهش برخورد! گفت من سنیور نیستم که...بنده خدا راست هم میگفت، یه کم که برام توضیح داد فهمیدم که سرطان داره و برای همین هم خیلی خیل مسن تر از سنش به نظر میرسد....53 سال داشت ولی واقعن 80 ساله بنظر میرسید...خیلی خیلی دلم براش سوخت...کلی توی راه حرف زدیم و شماره شو گرفتم که به Karen  زنگ بزنم و ببینم میشه براش کاری کرد یا نه؟ ازم میپرسید که آیا ایران برای زندگی امن هست یا نه؟ من و عیال براش توضیح دادیم که باور کن ایران خیل امنه، خیلی خیلی امن تر از اون چیزی که تو و همشهریات تصورشو میکنی....به رسانه ها اعتماد نکن و ازین حرفها...و بهش گفتیم که اگه ایران امن نبود ما تصمیم نداشتیم بعد از اتمام دوره برگردیم کشور خودمون...یه سری تکون داد و گفت راس میگی، منطقیه...

بعدش پیاده شدیم و هم ما و هم اون خانومه منتظر اتوبوس بعدی بودیم که سوار شیم و بریم خونه مون...برامون تعریف کرد که با شوهرش 30 سال پیش رفته آلمان ولی اونجا شوهرش یه شب که زیاد مشروب خورده بوده میاد خونه و اینم خواب بوده و اینو گرفته زده و بشدت بهش آسیب رسونده...اینم به قول خودش شوهره رو انداخته زندان و برگشته کشور خودش دوباره...بهش گفتم که خب، واسه همینه که توی دین ما خوردن شراب ممنوعه دیگه...خیلی می فهمید این حرفمو...حتی برگشت گفت که الان داره برای درمان بیماریش یه دوره ای میره بنام دی تاکس، که در واقع برای از بین بردن اثرات مست شدن در طول سالیان گذشته س...میگفت به خاطر اینکه مادرش فوت کرده بوده، به عنوان مسکن به شراب پناه آوره و یه مدت خیلی خیلی مشروب خورده و الان خیلی خوشحال بود که هر روز داره بهتر میشه...از کلمه Wake up استفاده میکرد، یعنی میگفت دارم تازه بیدار میشم...:)

بعد از چند دقیقه، اتوبوسش اومد و باید میرفت، بهم گفت حتمن بهم زنگ بزن، منتظرتم. معلوم بود از ته دلش خوشحاله که بامون دوس شده، شاد بود....بعد بر خلاف همه خارجکی هایی که تا حالا دیدم، خودش به صورت داوطلبانه، منو بغل کرد و روبوسی بسیار گرمی کرد...و بامزه تر اینکه تا عیال بتونه دست بجنبونه و توضیح بده سریع که ما مسلمونیم و دستشو بذاره رو سینه ش و بگه ما مسلمونا این شکلی به جنس مخالف احترام میذاریم و اینا، در کسری از ثانیه، خانومه، عیال رو هم بغل کرد و ابراز احساسات کرد...منو میگی، غش کرده بودم از خنده...:) 

/ 4 نظر / 16 بازدید
فری

سلام خانوم ترکوندی ایندفعه ... خیلی کیف کردم دیدم یکهو چند تا مطلب تازه برای خوندن گیر آوردم :)

فاطمه

:دی

سحر

البته شخص من هم با محدود شدن مصرف مشروب موافقم... اما شما که داشتی می گفتی کاش همشو می گفتی که ببینی همچنان می فهمه و همراهی می کنه یا کپ می کنه... اینکه مجازات مشروب خوردن شلاق هس و جدیدن تو مشهد حکم اعدام به یه عده دادن چون تکرار کردن موضوع رو..

Sami

سلام خوشحالم كه ايراني اينجا پيدا كردم من تازه اومدم اينجا اگه تو كلونا هستيد خوشحال ميشم يك سري اطلاعات ازتون بگيرم اين شماره من هست 3636 862 250 البته در طول روز ،تا اينكه cell بگيرم اينم ايميلم Samirgh9467@yahoocom يادم رفت بگم'سمانه هستم