کما هو اهله...

باسمک یا من الیه رجایی

 

برای من زندگی یعنی اینکه بعضی وقتا کرکره ها رو بکشی پایین...و برا دل خودت بشینی و بنویسی....نوشته هایی که فقط خودت میتونی بخونی و بفهمیشون...

 

و یه بعد از ظهر خسته کننده از روزهای طولانی اینجا، که برگ های ظریف نعناع لیمویی توی بالکن رو با احتیاط با قیجی جدا کنی و بذاری خشک بشه و پودرش کنی و همون موقع عمیـــــــــقن بوش کنی و ریه هاتو پر کنی از بوی تازگی...

 

یعنی اینکه به خودت یه نصفه روز مرخصی بدی و بشینی خمیر پاستا درست کنی و با پاستاساز دستی خودت، لازانیا بِبُری و یه عیال  همراه داشته باشی که باهاش بری بیرون  و پاستای دست ساز خونگی و خوشمزه رو مزه مزه کنی....تو یه هوای بهاری.

 

زندگی گاهی وقتا هم یعنی اینکه بشینی هزار بار این شعر رو با خودت بخونی و به تیزی و باهوشی حضرت حافظ صدآفرین بگی و انگشت به دهان بمونی از این همه ظرافت و دقت...

در اندرون منِ خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

 

 

گاهی وقتا با خودم میگم شاید هم نباید اینقدر سخت گرفت و عمیق شد، شاید باید تو حرکت های تند  و چابک سنجاب کوچولوهای روی درخت سرکوچه خیره موند و یه لذت خالص رو تجربه کرد در رهایی این موجودات ناز و دوست داشتنی...

و ایستاد و تو راه رفتن باکلاس مرغهای دریایی که خیلی مودبانه از تو خیابون رد میشن، غرق شد و اون لحظه، زندگی یعنی همین...

زندگی برای من شوق و ذوق دوست داشتنی عیاله به دیدن یه آهوی وحشی در قسمت جنگلی شهر، که وقتی بارون تموم شد و یا رو به تموم شدنه، با تمام وجود پیشنهاد بده که بدو، بدو شال و کلاه کن بریم بیرون آهوها و گوزن های سرمست از بوی خاک بارون خورده رو تماشا کنیم....و  وقتی یه آهو رو از دور میبینه و آهوهه خیلی بی خیال برا خودش بین درختا قدم میزنه، چشماش لبریز میشه از شگفتی و شهود...و تو یادت میاد که دیوونه ی شنیدن صدای پرنده ای هستی که بعد از بارون تو جنگل داره آواز میخونه...

 

زندگی تو این شهر زیبا، از لطف های خاص خدا بمن بوده...ازون لطف هایی که بعضی وقتا هرکاری میکنم میبینم بلد نیستم چه جوری از عهده ش باید بربیام...شهری که بیشتر از آدم و خونه و ماشین، آب و جنگل و باغ و حیوون داره...طوری که گاهی وقتا حس میکنی طبیعت آغوششو باز کرده برای بغل کردنت...که نه، انگاری داری همیشه تو آغوش طبیعت زیبای خدا زندگی میکنی و هر آن که اراده کنی، این آغوش پرمهر تو رو با روی باز میپذیره....

خدایا، شکرت...لطفن من رو لایق شکر نعمتهات قرار بده...

الحمدلله کما هو اهله....

آه که اگر این "کما هو اهله" رو بهمون یاد نداده بودند، برای شکر گفتنش حتی نَفَس کم میاوردیم....

آخرین روزهای بهارتان شاد و آفتابی باد...

/ 54 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانوی سید

سلام شمابرای دیدن وبلاگم دعوت شدید.بی صبرانه منتطرتونم[لبخند]

پرواز

[تعجب] [تعجب] [تعجب] همین الان اومدم بگم "رفیق شفیق کجایی؟!" کامنت مامان پسرا رو دیدم [تعجب] همچین متفاهمایی هستیم ما با دوستان[عینک] خب حالا کجایی دخترم؟ [متفکر] از فرط تعجب سلام و روبوسی هم یادم رفت که بچپسبونم به روی ماهت. [ماچ]

محدثه

بنویس خواهر!دلمون برای خوندن حرفات تنگ شده[ماچ]

مامان محمدصادق

سلام. من یکی از مخاطب های وبلاگ جمع آسمانی ما هستم. بی تعارف واقعا از نظرات فوق العاده و راهکارهاتون استفاده میکنم. تو بخش مقابله با اسراف های آشپزخانه ای دستور گذاشتن سرکه رو یاد دادین چندتا سوال داشتم: 1. وقتی اول تابستون اولین دونه انگور رو با عسل و نمک گذاشتین تو شیشه در شیشه رو باز میذارین یا می بندین؟ 2. شیشه رو کجا نگه میدارین؟ 3. حتی دونه هایی که خیلی له شدن یا شبیه کشمش هستن رو هم توش می ندازین؟ خیلی ممنون.

دلابانو

نیستی مشکاة بانوی عزیز! نه اینجا نه جمع آسمانی خوبی ان شاالله؟

همسر سید علی

[ماچ][ماچ][ماچ] دلتنگتیم...[قلب][قلب][قلب] [گل][گل][گل]

[لبخند][خجالت] حالا بنویس وگرنه دفعه دیگه اینو می ذارم[قهر] بابا بنویس دیگه زیر لفظی بدیم؟!!![نیشخند]

معصومه

قبلیه من بودم اسممو یادم رفت! اون سه تا چیزی که برای سرکه لازمه چیه؟ من یه سال فقط دونه های انگورو خالی ریختم سرکه اش ترش نشد[ناراحت] عسل و نمک و چی؟ هر کدوم به چه میزان؟ تو ظرف یک کیلویی به طور مثال!

زهره ی زهرا

مشکات جون سلام. نیستی خانومی؟ خیلی از نوشته هات توی جمع اسمونی خوشم اومد. وبلاگت رو هم وقت کنم میام می خونم. منو بعنوان دوست جدیدت بپذیر.

بی نشان

سلام دلم برات تنگ شده پست جدید بذار دوست دارم نوشته هاتو بخونم