Make a Wish

باسمک یا من یرسل الریاح

 

خدمتتون عارض شدم که آخرین روزهای سال نود و یک برای ما، مصادف بود با تولد عیال. حدود ده روز قبل از سالگرد تولد، ایده سورپرایز کردنِ نامبرده به ذهنم رسید. بعد به صورت زیرزمینی با چند تا از دوستان برنامه رو هماهنگ کردیم. قرار شد که همگی روز موعود، شام بیان خونه ما. 

از چن روز قبل، یه عالمه گل نرگس خریدم و بردم گذاشتم خونه یکی از دوستام که خونه شون با ما 5-6 دقیقه فاصله داره، که بذاره تو یخچالشون تا آروم آروم باز بشن ...به اضافه یه مقدار خرید برای پذیرایی در روز جشن تولد...برای اینک قضیه لو نره...

شب قبلش هم، به بهانه یادگرفتن چند مدل دستور کیک جدید، سه تا کیک درست کردم و خوشبختانه، قضیه اصلن بودار به نظر نرسید...برای دسری هم که میخواستم درست کنم، یه چیزی انتخاب کرده بودم که بشه از چند روز قبل درست کرد و توی فریزر نگه داشت...بنابر این خیالم راحت بود از اون لحاظ هم...

شکر خدا، عیال روز تولدشون صبح زود کلاس داشت و باید 7 صبح میرفت دانشگاه. راستش منم اون روز ظهر کلاس داشتم ولی خوشبختانه استادمون هفته قبلش گفته بود که اون روز کلاس تشکلیل نمیشه...البته منم که اینو به عیال نگفته بودم. چون میخواستم فکر کنه که کلاس دارم و بعدش در طول روز بهشون خبر بدم که نمیرم و اینا.

از طرفی هم، ازونجایی که این روزها خیلی درس داریم، عیال دیشب روز تولد تا دیروقت بیدار بود. برای همین هم، همه ش میترسیدم که نکنه بین روز تصمیم بگیره بیاد خونه و همه نقشه ها بر آب بشه:)) همین بود که صبح، موقع دانشگاه رفتن، با کلی قهوه تازه دم و کیک و اینا، دوپینگش کردم بلکه خوابش بپره و برنگرده خونه! برای محکم کاری هم، در طول روز، خیلی طبیعی و خونسرد، ایمیل زدم و گفتم که من امروز کلاسم تشکیل نمیشه و ترجیح میدم بمونم خونه درس بخونم و از طرفی هم یکی از دوستام که خونه شون خیلی به ما نزدیکه، قرار شده بیان اینجا پیش هم باشیم...که البته واقعیت داشت ....و این یعنی اینکه ایشون دیگه واقعن نمیتونست بیاد خونه...:))

خلاصه، شب شد و دوستان یکی پس از دیگری اومدن...حواسمون هم بود که کفش ها رو توی یه کمدی که دم دره، قایم کنیم...تا وقتی عیال میان خونه، در لحظه ورود، همه چی طبیعی به نظر برسه...

خدا خیر بده اتوبوس های اینجا رو که برعکس اتوبوس های وطنی، خیلی منظم هستن و خطاشون معمولن در حد دو سه دقیقه س...بنابر این چون میدونستم که با اتوبوس ساعت چند میخواد از دانشگاه راه بیفتن، کامل قابل پیش بینی بود که ساعت چند قراره برسه خونه. نهایتن، دیگه، ساعت مقرر که شد، از دوستان خواستم که آروم باشن، چراغ ها رو هم نیمه خاموش کردیم و خونه ساکت ساکت بود...

عیال، کلید رو انداخت و در رو باز کرد. منم گفتم ببخشید دستم بنده، نمیتون بیام دم در، بیا تو...ایشون هم خیلی خونسر اومد و تاره، توی راه داشت میپرسید که چی شد، دوستت رفت؟...حالا اون دوست بیچاره که شریک جرم من شده بود هم همونجا نشسته بود:)....خلاصه اومد توی هال و...یهو چراغا رو روشن کردیم و...

واااااای...خیلی هیچان انگیز بود...لحظه ای بود که ده روز بود انتظارش رو میکشیدم...عیال کلی ذوق کرده بود...راستش باید بگم اولش کپ کرد....وایساد...بعدش ذوق کرد...و بعدش هم جای شما خالی، بساط شیرینی و شام و شمع فوت کردن و آرزو کردن و کیک بریدن و کادو باز کردن. به من هم خیلی خوش گذشت...

و یک درس: توی اون چند روزی که باید یواشکی کارای مهمونی رو انجام میدادم، دست تنها بودم و به تنهایی به همه کارا واقعن مشکل بود برسم، تازه فهمیدم که وقتی مهمون داریم، چقدر نقش ایشون مهم و حیاتیه...خداییش...

 

****

سال خوبی داشته باشید...پر برکت، سلامت و شاد...

/ 4 نظر / 9 بازدید
m.h

100سال به این سالها.. جای ماخالی.. [گل][چشمک]

معصومه

سلام خوش به حال خانمتون عجب سورپرایزی! [دست] خوشحالم که از مطالبم خوشتون اومده.

معصومه

ای وای مثل اینکه سوتی دادم!!![زبان] آخه گفتید عیال ،منم برعکس متوجه شدم! در هر صورت من این سورپرایز کردنا و سورپرایز شدنا رو خیلی دوست دارم.

بی نشان

همیشه اون کسی که داره اون یکی رو سورپرایز می کنه خودش بیشتر بهش خوش می گذره و مثلا اگر ده روز داره کار میکنه برای یه سورپرایز کردن توی ده روزش از ایده های جدید خودش بیشتر شگفت زده می شه تا طرف مقابل