پاییزِ بهاری من...

باسمک یا خدای برگهای رنگارنگ

 

دارم اولین پاییز دهه ی چهارم زندگیم رو تجربه میکنم و چه قدر خوشحال و شکرگزارم که خدای مهربان این پاییز را برای من با همه ی پاییز های زندگیم متفاوت خلق کرده است و خب، حس میکنم شاید جز این هم روا نبود....رشد اصلن یعنی همین...

و اما تفاوت، به این معنا که:

دارم یاد میگیرم که بجای دوست نداشتن پاییز به این دلیل که پاییز نشون دهنده ی رسیدن زمستون سرده، زمستونی* که باید یه عالمه لباس بپوشم و همه ش تو خیابون موقع راه رفتن مراقب باشم که سر نخورم؛ پاییز رو دوست داشته باشم. اصلن چقد اشتباه میکردم این همه سال که این سه ماه رویایی رنگارنگ رو نادیده میگرفتم به خاطر اون ترس مبهمی که از اومدن فصل برف و یخ داشتم...

سعی میکنم این بار لحظه لحظه ی این سه ماه باشکوه رو با دو چشم بینا ببینم و  خش خش برگهاش رو با دو گوش شنوا بشنوم...و از زیبایی بی نظیری سرشار بشم...

دارم تلاش میکنم حتی وقتی وبلاگی که چند ماهه نیومدم** سراغش و وقتی "ارسال مطلب جدید" رو باز میکنم، از هجوم بی امان کلمات و خاطرات و احساسات به روی کیبرد جلوگیری کنم و سعی کنم کلمه کلمه و خط به خط و آرام آرام این چند سطر و بنویسم....از خود خود خودم....

اواخر تابستان امسال دو فنجون قرمز خوشرنگ بزررررررررگ، ازونا که باید به جای چایی توشون سوپ بخوری، خریدم  که بتونیم تو این روزهای نیمه سرد، قاشق قاشق سوپ گرم رو در ارامش نسبتن دلگیر موقع غروب در جانمان بریزیم...

دارم یاد میگیرم که حتی وقتی طبقه های پارچه های برش خورده توی سبد خیاطی خودنمایی میکنن، هر شب از شبهای اخر هفته، یکیشو بکشم بیرون و در لحظه، به افرینشی که با فرو رفتن نخ و سوزن توی پارچه ی برش خورده ی محبوبم اتفاق میفته، خیره بشم و از ذوق، نفس عمیقی بکشم و خدا رو به خاطر این همه نعمت شکر کنم.

 

حتی وقتی مقاله های مرتبط با کارم رو میخونم، میبینم که چقد نتیجه فوق العاده س وقتی هر نوشته و اثر رو با دقت تمام و بی توجه به حجم انبوهی که باید خونده و مرور بشه، مطالعه میکنم

 

هنر فوق العاده ایه این هنر زندگی در لحظه... خوشحالم که دارم کم کم و جرعه جرعه یادش میگیرم..

 

راستش پاییز امسال، کسی که زندگیم همیشه باهاش بهاریست، این هنر رو در جمله ای ساده بهم یاد داد...

کسی که حتی خودش هم شاید حواسش نبود اون لحظه که این مکالمه اتفاق افتاد چه لطف بزرگی داره در حقم میکنه....

اون لحظه که من داشتم، طبق معمول ِ اول پاییز هر سال، غر میزدم که وای باز هم پاییز....این یعنی که زمستون هم به زودی از راه میرسه...و او بهم جواب داد که تو از همین پاییز لذت ببر، زمستون هم سر وقت خودش میاد... 


**********

 

پی نوشت.

*حالا بگذریم که الان احتمالن نصیحت های بیشماری به سمتم روانه میشه که چرا اصلن باید زمستون رو دوست نداشته باشم...خب..سلیقه س دیگه...دوس ندارم...شاید یه روزی به این نتیجه برسم که زمستون هم قشنگ و دوس داشتنیه...ولی فعلن خیلی ساده، دوسش ندارم. همین! دوس داشتن زمستون در برنامه ی ده ساله م هست، انشالا زمستون اول دهه پنجم زندگیم :)

 

** شرمنده ام و جز این هیچ بهانه ای برای عذرخواهی از محضر دوستانم ندارم...

/ 7 نظر / 28 بازدید
بیوتن

سلام دوس جون گل چقدر حس خوب و خوشایند خوب شد بازم نوشتی. راستی که طبیعت حتی توصیفش برا کسی که احساس میکنه مدتیه مرده حس تازه زندگی به ارمعان میاره ولی بازم ته تهش دلم خوشه که محرم در راهه و اشک روضه میاد و همه بدیها رو میشوره و میبره...

فاطمه بهار

دعا میکنم امسال بهترین و به یاد موندنی ترین پاییز عمرت رو تجربه کنی. و دیگه از سال بعد لحظه شماری کنی برای اومدنش و مرور خاطراتت [فرشته] [بغل] *** میگما اوشون همون بیوتن گل خودمونن؟ آبجی عرض ارادت! [عینک]

فری

صدای کرکره اومدا، ولی فکر کردم بقالی روبروی خونمونه. دهه چهارم ... اصلا چ و ه شو میخونم یاد چهل میفتم ... چطوری دلت اومد ... داغونم کردی آقا داغون، حالا دیگه فکر خش خش برگای چنار تو یه خیابون خلوت ولم نمکنه ... در کوچه های ساکت بعد از ظهر ...، دلم برات تنگ شده، ....، آه. داغونم کردی داغون

گل هميشه بهار

خوشحالم كه دوباره اومديد . دلم براتون تنگ شده بود.

هم اندیش

سلام اقرار میکنم منم تا چندسال پیش پاییز رو زیاد دوسنداشتم چون تو جایی بودم که تفاوتی میون پاییز و تابستون دیده نمیشد و من فقط عاشق باروناش بودم اما چندساله که عاشق پاییز شدم پاییزی که وقتی میاد از خودم خجالت میکشم که یک سال گذشت و دوباره همونم که همونم!!درختا هم دارن لباس چرک رو از تنشون بیرون میکنن و برهنه میشین تا نو بشن در واقعا خالی میشن تا پر بشن اونوقت من موندم و بدی هام حتی ازشون تهی هم نشدم چه برسه به نوشدنم اینروزا حال دلم خوش نیس پاییزم اومده شرمنده ترم کرده اما دل خوشم که حال ناخوشمو الان فهمیدم و لطف خدا میدونمش که چند روز به ماه محرم فهمیدم تهی نشدم و پر هستم از پوچی!! چقد خوبه که نوشتی چقد خوبه که اینا رو گفتی و حرفای قلمبه شده تو گلومو بیرون ریختی همزادم دوستتدارم برام دعا کن دعا کن محرم رو از دست ندم...

زهرا

سلام مشکاه خانوم بی معرقت[عصبانی] کجایی دختر؟!!!! نگرانتشدم از وقتی مطلب وبلاگ انی مهاجر الی ربی رو خوندم[نگران] بی معرفت نبودی ها! دلم برا نوشته هات تنگ شده بود... لطفا بی خبر نذارم دوستت دارم زهرا

م.س.م

سلام دوست گلم [گل] هنوز فرصت نشده درست و حسابی وبلاگت رو زیر و رو کنم. :) اما این مطلبت خیلی به دلم نشست خواهر. [قلب] من هم همین مشکل رو با پاییز دارم. سعی میکنم به همین روش شما باهاش کنار بیام :) البته دیگه زیاد از پاییز امسال ما باقی نمونده، عمری بود ایشالله سال بعد :)