خدا پارتی...

باسمه یا من الیه رجایی

 

ما حدود 2-3 هفته ای ایست که مجددن به دیار غربت بازگشته ایم...

در این مدت، مشغول امر شریف خانه تکانی و خانه خوشگل کنی بودم...فعلن پشتم بدجوری باد خورده و ...گلاب به روتون...درس خر است...

بعدش هم که در خدمت ماه مبارک بوده ایم و کماکان ماه مبارک اینجا رو بیشتر از ایران دوست میدارم...شاید اصلی ترین دلیلش اینه که به خاطر کوتاهی زمان برای خوردن در شبانه روز، مجبوریم افطار تا سحر بیدار بشینیم...شاید به خاطر خلوتی که اینجا برای خودم دارم و فک میکنم به شدت چیز لازمیه تو این ماه...نه که فک کنی از جهت معنوی میگم، همین که کسی به کارت، کاری نداره، اینو دوس دارم تو این ماه مبارک...

 هنوز در برزخ میان سیستم ایران و اینجا به سر میبرم...در مورد برخورد با آدم ها....یا هنوز تعجب میکنم وقتی صدایی رو که از تو کوچه میاد، میشنوم که انگلیسی دارن با هم حرف میزنن...و در مورد خیلی چیزای دیگه که الان یادم نمیاد نمیدونم چرا....

*****

 

تا حالا روضه حضرت موسی گوش دادین؟ تا حالا برا حضرت موسی، گریه کردین؟...خیلی حس جالبی داشت، همین چند روز پیش برام پیش اومد، وقتی داشتم این آیه مبارک رو از سوره مائده میخوندم:


 قالُوا یا مُوسى‏ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ.(24)

 قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلَّا نَفْسِی وَ أَخِی فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقِینَ.(25)

گفتند: "ما تا آنها در این سرزمینند هرگز و ابدا وارد آن نخواهیم شد تو و پروردگارت که به تو وعده پیروزى داده است بروید و با عمالقه بجنگید هنگامى که پیروز شدید ما را خبر کنید ما در اینجا نشسته‏ایم".(24)

موسی گفت "پروردگارا! من تنها اختیاردار خود و برادرم هستم، خداوندا! میان ما و جمعیت فاسقان و متمردان جدایى بیفکن تا نتیجه اعمال خود را ببینند و اصلاح شوند"(25)

نمیدونم، شاید این حس تنهایی بسیار زیاد، حس غریب بودن میان امت خود،امتی به غایت، "پر رو"... این حس کلافگی، عاجز شدن...بریدن و قطع امید کامل از خلق و پناه آوردن به خدا...هر چه که بود، خیلی غصه ناک بود...خیلی...

 

 

/ 6 نظر / 11 بازدید

به به! چه خوب شد که دوباره آپ کردی

معصومه

سلاااااااااااااام رسیدن به خیر!(به وبلاگت رو می گم!)[زبان] منتظریم بعد از خانه تکانی البته...! [گل]

m,h

...تو را من چشم در راهم... منتظر اردوی دیگر وحس وحا ل زندگی...

fs

ای بابا!شما هم که دیگه فصل به فصل پست جدید میذاری! حتما حسابی در گیر درسی. خوش باشی. در پناه خدا[قلب]

بی نشان

کاش از روزهای در ایران بودنتون هم می نوشتید

زهرا

راستش من هروقت به این آیه می رسم خنده م میگیره خیلی... یه جوری که آقای همسر فکر می کنه خل شدم موقع قرآن خوندن:)) تا حالا اینطوری بهش نگاه نکرده بودم... اوج حماقت آدمها هم خنده داره و هم گریه دار...