سرزمین بدون پیامبر

باسمک یا حبیب الباکین

آری، چه خوب گفتی رفیق سالهای سرگشتگی ام...چه خوب گفتی...سرزمین بدون پیامبر...

در سرزمین بدون پیامبر، میتوان خوش بود.

میتوان هر روز صبح با خنده ای بر لب به همه همسایگان سلام و صبح به خیر گفت.

می توان در مورد همه چیز و واقعن در مورد همه چیز نظر داد و حرف زد...تو آزادی که حرف بزنی...تو آزادی که نظر بدهی...ولی فرعون بزرگ حاکم بر این سرزمین که مردمش، آنرا رسانه مینامند، "هم" آزاد است که حرف بزند...آزاد است که هر دروغی که دلش میخواهد بگوید. آزاد است که نگرانی شیطان بزرگ را از پیشرفت کشور تو، به نام نگرانی "جامعه جهانی" فریاد کند و همه بردگانش را از وجود تو و آن تکه پارچه ای که روی سرت می اندازی و به آن ایمان داری، بترساند...و نهایتن این مردم سرزمین بدون پیامبر هستند که باید تصمیم بگیرند و قضاوت کنند و خب البته بیشتر اوقات خیلی شیک ترجیح میدهند که این کار را به عهده فرعون رسانه بگذارند...چون به اندازه کافی برای کارهای روزمره شان وقت گذاشته اند و حالا برای فکر کردن و قضاوت و اینجور چیزها زیادی خسته اند...

مردمی که از صبح تا شب توی ورق های آگهی های تجاری فروشگاه های زنجیره ای بزرگ دست و پا میزنند تا بتوانند شیر و تخم مرغ و قهوه هفته بعدشان را با با بهترین قیمت و کیفیت خریداری کنند...مردمی که در طول تمام سالهای زندگی شان صبح تا شب میدوند که شب هنگام به اندازه کافی خسته سر بر بستر بگذارند...که خدای نخواسته، آن فطرت مغفول بایکوت شده گوشه گیر به خواب رفته چپیده در ته ته روحشان به زبان نیاید و موقع خواب به سراغشان نیاید و بازی اش نگیرد و قلقلکشان ندهد و آن سوال بزرگ را ازشان نپرسد که: ?So What


و تو میتوانی با مردم سرزمین بدون پیامبر، دوست باشی و معاشرت کنی...در این سرزمین هم تو و هم همه مردم آن، میتوانید برای عجیب و غریب ترین خواسته های مادیتان، پاسخ پیدا کنید...خوراکی...پوشاک...تفریح...وسایل استراحت...در امد معقول...احترام کما بیش از کارمندانی که در طول زندگیت با آنها مواجه میشوی...اینها همه قابل دست یافتن هستند...مگر یک چیز...همان پیامبری که اینها هرگز نداشته اند...همان دینی که دیگر این روزها برایشان جز چای و بیسکویت صبح یکشنبه در کلیسا، معنی دیگری ندارد...دین بدون خدا و پیامبر...دین بدون روح...دین بدون روح دینی است که در بهترین حالت، تا دم در کلیسا با تو همراه می شود و بعد از ان، باز هم تو میمانی و دست پروده های آن فرعون بزرگ...دینی که اگر قرار باشد مسیر زندگیت را مشخص کند، خطرناک بنظر می رسد...دینی که قوانینش هر چه که باشد دست و پاگیر تلقی میشود...تو در این سرزمین، حاضر میشوی عجیب و غریب ترین قوانین را رعایت کنی چون برای اداره جامعه مدنی لازم بنظر میرسند ولی هر قانونی که به نحوی کوچک ترین پس زمینه دینی بتوان به آن چسباند، به همراه پیروان آن قانون، فاندامنتالیست نامیده میشود و این یعنی یک فحش!

این جا سرزمین آزادی است...سرزمینی که تو آزادی مثل یک گوسفند آنقدر بچری که وقت نکنی سرت را بالا کنی و آسمان بالای سرت را تماشا کنی...در این سرزمین، همه و همه دست به دست هم داده اند که تو به "درد" تفکر و تامل و تعقل دچار نشوی...چون تنها و تنها در صورتی فرعون برزگ می تواند برایت تصمیم گیری کند که تو به این درد مبتلا نشوی و در نهایت و در بهترین حالت، میتوانی مثل یک گوسفند خوب و تپل مپل چند سالی در این دنیا زندگی کنی...

و دقیقن به همین دلیل است که تنوع بسیار عجیب و غریبی در عرضه محصولات موجود وجود دارد...اینجا تنوع است که حرف اول را میزند...چون سرزمین بدون پیامبر فقط طول و عرض دارد...ارتفاع ندارد...همه چیز باید به صورت مسطح ولی بسیار جذابی طراحی شده باشند تا جلب توجه کننده و سرگرم کننده باشند...این فرهنگ در بعد ارتفاع، چیزی برای عرضه ندارد...باید تا جایی که میتواند به صورت طولی و عرضی کش پیدا کند تا بتواند خوب جولان دهد و مردمان را مسحور خود کند...به همین منظور، تنوع بسیار خیره کننده ای در عرضه لباس و کلن مد به چشم می خورد...امکان ندارد که تو وسیله ای مثلن برای کارهای منزل تصور کنی که لازمش داری و در بازار موجود ان را پیدا نکنی...تا...نیازهایی که اساسن اصالت ندارند و فی نفسه بهانه ای هستند برای پر شدن جیب عده ای که زندگیشان از نیازتراشی های من و تو می گذرد...تا نیازهایی که اساسن در موجودی به نام انسان، وجود خارجی ندارند و عملن حالت انحراف یافته ای از نیازهای واقعی و اصیل ادمی هستند... 

اینجا از همه چیز میتوان سخن گفت، الا از استدلال...و تو، گاهی وقتها آرزو میکنی که ای کاش این مردم به چیزی معقد بودند و به شدت به آن چیز تعصب میداشتند تا بلکه بتوان با ان مخالفت کرد...اما خیلی پیش می آید که بعد از صد سال استدلال و فلان قدر شاهد و مدرک آوردن، تنها جمله ای که میشنوی این است که خب، شما هم ممکن است راست بگویید...همان طور که من هم ممکن است راست بگویم...و این عبارت مسخره که :... Who knows 

ولی رفیق روزهای تنهایی آن تابستان خاطره انگیز من،

هرچه که باشد، دست آخر همه ی اینها یک خوبی دارد...

و آن اینکه تو، توی دلت و پیش خودت میتوانی پز بدهی که فارغ از همه این گفتگو ها من آن چیزی را می دانم و شما البته نمیدانید و باور ندارید که: حقیقتی پشت آن است...آن چیزی که روزی برای همه ما روشن خواهد شد...همان وعده الهی...همان پیروزی بزرگ...همان رویای شیرین بازگشت آن موعود بزرگ...آن آخرین پیام آور از نسل پیامبر سرزمین سه بعدی محبوب من

/ 9 نظر / 13 بازدید
hamsafar

... mifahmam amigh tanha kari ke az daste ma barmiayad shayad in bood ke payambare sarzamine khod ra ba khod v dar del o rouhe khod inja aavordeim ta az daste in sarzamine bedoone payambar degh nakonim v che zibast hesse zibaye dashtane payambar dar sarzamine bedoone payambar

فری

:)

بی نام

عالی بود عالی....

بازم بگو جانم.

یاس

درد اصلی همینه!ا سرزمینی بدون خدا سرزمینی بدون پیامبر سرزمینی بدون جاودانگی و آخرت!

فری

خوب؟

فری

روز سه شنبه هشتم آبان آغوش باز سید و سلمان آغاز قیصر بود یا پایان؟ پایان قیصر بود اما نه

بی نشان

سرزمین بدون پیامبر هر چه هم که داشته باشد هیچ ندارد