ضیافت افطاری به سبک آقای ژرمن و خانوم داچ! (1)

باسمک یا ﺻﺎﺣِﺒﻰ ﻋِﻨْﺪ ﻏُﺮْبتی

اول- چقدر آدم باید خوشبخت باشه که وقتی یه یادداشت کوتاه مینویسه و حرف دلشو توش میزنه و از طرفی هم، صادقانه قصد جدی داره که تا یکی دو روز بعدش یه مطلب آدم وارتر بنویسه و بذاره توی وبلاگش؛ اونوقت اون یادداشتش بشه پر نظرترین یادداشت وبلاگش...اونم چه نظرایی...چه دوستان عزیزی...چه عزیزان دوست داشتنی ای...

دوم- باز هم آدم چقدر باید خوشبخت باشه که روز تولدش که امسال براش همراه شده با ورود به یه دهه جدید از زندگیش، لبریز بشه از یه حس خوب، یه حس شاد...حسی که چند ماه پیش، تصورِ داشتنش رو هم نمیتونست بکنه...همونقدر که هیچ وقت نسبت به فصل پاییز حس خوبی نداشته ام، از گذر از سی سالگی نیز وحشت داشته ام...ولی امسال، همه چیز جوری رقم خورد که هم نظرم نسبت به پاییز عوض شد، هم نسبت به سی سالگی*...راستی، یادداشتی روضه مانند در وصف اتمام سی سالگیم در ذهن پرورانده بودم که حال، با این اوضاع پروانه ای، شاید دیگر هرگز اینجا ننویسمش...نمیدانم!


سوم- تصمیم داشتم از یه دوست خانوادگی اینجانشین، روایتی بنویسم که حدس میزنم شنیدنش برای خیلی هامون جدید و جالب باشه. و حال، شرح آن روایت: (پیشاپیش از طولانی بودن اون مراتب عذرخواهیمو اعلام میکنم و قول میدم که دیگه تکرار نشه:)

اواخر تابستان پارسال بر حسب یک اتفاق، جناب عیال با یه خانواده اروپایی الاصل رفیق شد. بعد من و خانوم آن خانواده با هم آشنا شدیم و یه خوش و بش کوتاهی هم کردیم...خانومه آدم بسیار گرمی به نظر میرسید و وقتی فهمیدند که ما علاقمند به طبیعت و باغ و مزرعه و اینها هستیم، به گرمی از ما استقبال کردند که به باغشان برویم و از مزرعه انگورشان بازدیدی بعمل آوریم و میوه تازه نوش جان کنیم. ولی به خاطر مشغله های فراوان روزمره، اون ماجرا و اون دعوت تقریبن به فراموشی سپرده شد و امکان عملی کردن برنامه باغ و اینها تا دوباره اواخر تابستان امسال محقق نشد.

در روزهای واپسین تابستان امسال هم سری به باغشان زدیم که بنظر میرسید کسی داخلش نیس و ما از همان دم در برگشتیم...بعد که بهشون ایمیل زدیم که "امدیم نبودین" جواب دادن که مسافرت هستن و حدود چند هفته دیگه برمی گردن و وی آر وری ولکام در آن تاریخ...تا اینکه شاید هفته های اول پاییز بود یا کمی دیرتر که دوباره تصمیم گرفتیم سرکی به باغشان بزنیم بلکه این دفعه موفق به دیدارشان بگردیم...الغرض، این بار دوستان جانمان خانه بودند و در همان بدو ورود، با استقبال  بسیار گرم سگشان مواجه شدیم. و باز هم طبق معمول اصرار از آقای صاحبخانه که، اوه! هی ایز اِ نایس بوی (نترس، پسر خوبیه:) و تلاش تکراری ما برای فهماندن دلیل احترازمان از آن حیوان دوست داشتنی...و نهایتن پناه بردن به همان عبارت آشنای همیشگی که ما به سگ آلرژی داریم، آنهم به صورت خانوادگی:) و توجیه شدن اون بنده خدا...و  آخر سر، بردن سگ مذکور به یک اتاق دربسته تا دستش بما نرسد.

بعد از برقراری امنیت کامل، ما به درون خانه هدایت شدیم. خانه ای بینهایت زیبا. ولی بهتر است قبل از توصیف محیط داخلی خانه، تا یادم نرفته محیط مزرعه شون را تصویر کنم. محل زندگی این بندگان خدا، کمی بیرون از شهر و در واقع در اطراف شهر جایی که بیشتر مزارع و باغها هستند، واقع است. جایی مرتفع و مشرف به دریا. با منظره ای خیره کننده. توی باغشون، یه قسمتی رو حصار کوتاهی کشیده بودن که توی اون چند تا بع بعی خوشگل مشغول چریدن بودند و چند تا هم ازین اسبهای پاکوتاه که من تابحال عکسشون رو توی اینترنت دیده بودم، ازونایی که پاهاشون پشمالوس، در حال قدم زدن بودند...روی پشت بام و تراسِ خانه هم تعدادی طاووس و قرقاول در حال بپر بپر بودند و در کل، همه ی اینها یک منظره رویایی رو به نمایش گذاشته بودند که به شدت ما رو تحت تاثیر قرار داد...

بله، داشتم میگفتم...خانه شان هم یک خانه قدیمی بازسازی شده بود که در وسط این مزرعه زیبا قرار داشت. خانه ای چوبی با معماری دایره وار. چوبی یعنی هم سازه اصلی و هم نمای بیرونی و درونی از چوب که احساس گرمای خیلی خوبی در آدم ایجاد میکرد. بعدن خانوم خانه، شارلوت، بهمون گفت که این خونه مال اجدادش بوده و بهش ارث رسیده و صد سال قدمت داره.  نکته جالب برای من، حفظ اصالت اون خونه بود. طوری بود که برای گرم کردن خانه و روشن نگه داشتن شومینه، چند وقت یکبار دخترک این خانواده میرفت و از حیاط با خودش هیزم میاورد و داخل شومینه مینداخت تا خاموش نشود!

آقای این خونه یه مرد آلمانی بود و حدودن 50-55 ساله بنظر میرسید و خانومه قدری جوانتر و متولد کانادا که میگفت پدر و مادرش هلندی بوده اند. آدمهای بسیار خوش مشرب و مودب. پنج تا هم فرزند داشتن. دوتای اولی پسر و هر دو بین بیست و سی سال و ساکن آلمان. سه تای دیگه کوچیکتر بودن و توی همین خونه زندگی میکردن. دو تا دختر 13ساله بنام الیزابت و 9 ساله بنام کارمِن و یه پسر بامزه 5-6 ساله که اسمش یادم نمیمونه هیچ وقت:)

ما کلن قصد ورود و نشستن نداشتیم و همینجوری رفته بودیم که سرپا ببینیمشون و سری زده باشیم. ولی به اصرار آقای کارل، پدر خانواده، وارد منزل شدیم و نشستیم. احساس خیلی بامزه ای داشت: یه خونه چوبی نیمه تاریک، با یه شومینه روشن در گوشه ای از هال، و یک موسیقی بی کلام قدیمی اصیل...که همه اینها باهم منو یاد فیلم هایی مثل قصه های جزیره مینداخت. دخترها بشدت مودب و مهربان بودند. تا مادرشون بیاد، دختر بزرگه، الیزابت ازمون پرسید که قهوه میخوریم یا چایی...حالا از شانس ما، هردومون روزه بودیم. من بهش گفتم که ما روزه ایم و تا حدود بیست دقیقه بعد از غروب آفتاب چیزی نمیتونیم بخوریم. الیزابت با ادب تمام، در کنار من ایستاده بود و وقتی بهش تعارف کردم که چرا نمیاد کنار من بشینه، یه ذوق خاصی توی چشماش دیدم که خیلی برام جالب بود. بعد بازهم خیلی مودبانه و با احتیاط ازم سوال کرد که چرا روزه ایم؟ و من توضیح دادم که توی مواقع خاصی از سال، توی دین ما گفته شده که روزه گرفتن خیلی خوبه و خدا اینکارو دوس داره. بعد، از فواید روزه، در حد فهم خودم البته و جوری که برای اون هم قابل درک باشه گفتم. مثلن اینکه خودم تجربه کردم که اراده آدمو تقویت میکنه روزه گرفتن و هم اینکه اگه آدم گشنگی نکشه هیچ وقت یاد فقرا و ندار ها نمیفته تا بهشون کمکی کنه. بازخوردهاش نشون میداد که خیلی با این دلایل ارتباط برقرار میکنه که خوشحالم میکرد.

نحوه ی لباس پوشیدنهاشون هم خیلی خاص بود. دخترها یه پیرهن خیلی ساده آستین بلند تنشون بود. چیزی که من اصلن توی این شهر شبیهشون رو تن همسالان اونها ندیده ام.

جالبتر ازون این بود که طی صحبتهامون با خانوم شارلوت معلوم شد که بچه هاشو توی خونه درس میده و مدرسه نفرستاده کلن! داستان ازین قراره که سیستم آموزشی کانادا این اجازه رو به والدین در صورت داشتن صلاحیت علمی و آموزشی میده تا خودشون بجای مدرسه بچه ها رو درس بدن. یعنی خانواده ها کتابها رو تهیه میکنن و آخر سال هم از بچه ها امتحان گرفته میشه و ارزیابی میشن. بقول شارلوت، این سیستم هزینه های آموزشی دولت رو هم کم میکنه و همینه که ازش استقبال میکنه! دلیل این دوستمون برای اینکار این بود که میگفت نمیخوام بچه هام توی این فرهنگ نادرست بزرگ بشن. میگفت چه معنی داره بچه 13 ساله و 18 ساله توی یه مدرسه باشن در حالیکه اون هیجده ساله هه، تمام تجربه های یه آدم 30 ساله رو میتونه داشته باشه؟ من نمیتونم بچه مو توی اون محیط بفرستم و نگرانش نباشم. مدارس میخوان بچه های ما رو با فرهنگ آمریکایی پرورش بدن، چیزی که ما قبولش نداریم. تعریف میکرد که اینقدر برای بچه هاش در کودکیشون کتاب خونده که اونها خودبخود علاقمند به مطالعه شدند و خودبخود شروع کردن به کتاب خوندن و باسواد شدن، با عشق و علاقه شدید...میگفت من این نظریه رو قبول ندارم که بچه رو باید به طور کامل آزاد بذاری تا خودش مسیرشو پیدا و انتخاب کنه...ما بعنوان پدر و مادر وظیفه داریم اونا رو در مسیر درست قرار بدیم و شرایطو برای انتخابهای درست براشون فراهم کنیم.

دختر کوچیکه، کارمن، اومد و از مامانش چیزی پرسید و رفت تو آشپزخونه. بعد مامانش با خنده گفت که میخواد کیک درست کنه برای اولین بار... 

ما همچنان گرم صحبت بودیم که الیزابت پرسید که ببینیم خورشید غروب کرده و زمان خوردن ما رسیده یا نه؟ ما هم دیدیم که نه هنوز چند دقیقه ای به وقت اذان مانده و آماده رفتن شدیم. داشتیم دم در خداحافظی میکردیم که دوباره بحث میوه و انگور شد و نمیدونم چی شد که عیال به علاقه خاص بنده به این میوه اشاره کردند. آقای کارل بهش پیشنهاد کرد که با هم برن و ببینن که اگه انگوری مونده، از باغ بچینن و بیارن. بعد که برگشتند، دیدیم که بله، دستشون یه خوشه انگور خوشگل تگری (بخاطر سرمای اون موقع) هست و کاشف بعمل اومد که بنده خداها رفتن و اینو  مخصوصن برای بنده چیدن...و حالا دیگه وقت اذان هم حتمن شده بود و خیلی کیف داد افطار با آن انگورهای تازه. دخترها از فرصت استفاده کردن و کارمن یه سیب رو به چند قسمت کوچولو تقسیم کرد و به هرکی یکیشو تعارف کرد....توجه دارین که ما همچنان سر پا ایستاده ایم و دم در و آماده رفتنیم...بعد هم الیزابت، انگار که به آرزوش رسیده باشه، بقول خودش رفت توی بهترین فنجون های خونشون برامون یه چایی خیلی خوشمزه دم کرد و ریخت.

اینها شاید در یک جمع دوستانه ایرانی چیز خاصی بنظر نرسند ولی برای مایی که در محیط اینجا هستیم و نحوه تعاملات و تعارفات و پذیرایی های فرنگی جماعت را دیده ایم، این خانواده خیلی خیلی خیلی خاص بودن! برای ملموس تر شدن موضوع بگم، مثلن من هروقت که خونه کارن میرم، موقع خداحافظی کردن، دقیقن دچار مشکل کمبود عاطفی میشم. چون ما ایرانیها عادت داریم دم در و موقع خداحافظی کلی قربون صدقه هم بریم و به همه فک و فامیل طرف مقابل سلام برسونیم و آرزوی دیدار مجدد کنیم و غیره. ولی اینها خیلی سریع تمومش میکنن و آدم اصلن یه حال بدی میشه...

بعد از خوردن چایی، دیگه واقعن داشتیم خونه رو ترک میکردیم که یهو شارلوت برگشت گفت که ببین، ما شاممون آماده س. در قابلمه رو برداشت و بهم نشون داد. چیزی مثل سوپ عدس. منم بهش توضیح دادم که اگه توی سوپ، گوشت یا محصولات گوشتی باشه ما نمیتونیم بخوریم چون فقط گوشت حلال استفاده میکنیم. جالب بود که از شانس ما، سوپشون کاملن گیاهی بود و حتی بسته استاک گیاهی رو که در سوپ استفاده کرده بود آورد بهم نشون داد که مطمئن بشم گیاهیه همه چی. منم واقعن دیگه دهنم بسته شد و دلم نیومد این همه محبت صادقانه رو رد کنم..بازم میگم، این نوع اصرار و تعارف در خانواده های غیر ایرانی رو من اولین باری بود که میدیدم و واقعن شگفت زده شده بودیم!

بله، خلاصه اینطوری بود که ما برای افطار، میهمان این خانواده گرم و مهربان شدیم.

فکر میکنم تا اینجاشم بیش از حد طولانی شده...ادامه ش بماند برای یادداشت بعدی که به زودی خواهم نوشت انشالله...به شرط حیات...  

*********

*عیال براش سوال شده که پس اینی که میگن خانوما دوس ندارن سنشون رو بگن، چیه؟ پس چرا تو اینجوری نیستی؟! ...

/ 57 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانا

از اوک دوست عربت مطلب بزار حتما.باشه؟؟

به جرم عشق

سلام مشکاة جونم..... فقط اومدم بگم دلم خییییییییییییلی برات تنگ شده....... اینجا که میام و می خونمت، بد جوری بغض می کنم......انگاری غربتت از اینهمه فاصله ....صااااااف وارد دلم میشه......چن وقته تو جمع آسمونی نیستی....گفته بودی کار داری.....ولی من دیگه طاقتم نیومد....بد جوری دوستت دارم و بهت وابسته شدم عزیزم.....نکنه یه روزی بیاد که ارتباطامون قطع بشه...... مواظب خودت باش گلم.....

m-h

الهی خودم فداشون بشم میدونم این روزا سرش خیییییییلی شلوغه .تحویل پروژه و....[قلب]

سمانه

سلام مشکات جان کجایی شما خانوم؟ درس و مشق و تویل پروژه تموم نشده؟ صبر دل ما که تموم شده ها!

ستاره

سلام مشکات جان چطوری شما سلامتی ایشالا

فری

وای هنوز که همون قبلیه

ستاره

سلام مشکات جون با درسا چه میکنی؟حسابی مشغولی نه؟ [دست]

mahtab

سلام دوست عزیز حضور پررنگتون تو وب رضوان جان از راه دور و حال و هوای متفاوت سرزمینی دیگر ستودنیه از اشنایی باشما خوشحالم

mahtab

http://peace-harbor.persianblog.ir/ اینادرس وبیه که من مدتیه میخونمش خوندن خاطرات افرادی که خارج از ایران هستن رو دوست دارم اما راستش به خاطر تفاوت در اعتقاداتمون زباد مایل نیستم بخونمش فقط انگار یک جاذبه ای مادی منو وادار به ادامه میکنه امشب با پیدا کردن شما با خودم گفتم چی از این بهتر که هم با دوست خوبی مثل شما در ارتباط باشم و هم از خوندن خازراتتون لذت ببرم منتظر پاسخ دوستی متقابل از زرف شما هستم

مه طلا

سلاااااام [قلب] چه خانواده خوبی بودن [گل] جالتر این که چه قدر توضیحاتتون قانعشون میکرده و بهشون بر نمی خورده. [نیشخند] انشاءالله هرجا هستید زیر سایه ی توجهات الهی باشید [گل]