اصلن حسین جنس غمش فرق میکند...

باسمک یا مرسل الریاح

 

جوان تر و یا شاید نوجوان تر که بودم، تنها موقعی از سال که دلم میخواس پسر باشم دهه ی محرم بود. خیلی دلم میسوخت که من نمیتونم مثل آقایون سینه بزنم، زنجیر بزنم...دلم اون شور و اشتیاق و تاب و تب سینه زدن و گم شدن در موج جمعیت عزادار رو میخواست....

یادمه هر سال که شب تاسوعا خونه ی خاله کوچیکه عزاداری بود و هیات سینه زنی میامد تو خونه شون، از اونجایی که برنامه شون فقط مردونه بود و هست، ما خانمها توی گاراژ خونه شون میرفتیم و کارهای پشت جبهه ای مث پختن غذا و کشیدنش توی ظرفها و اینها رو انجام میدادیم...و چه حال خوبی بود همون گاراژ تنگ و کوچیک و این همه خانم که البته همه فقط فامیلای خیلی نزدیک خاله جان بودیم...

خلاصه، هیات که میرسید مامان بزرگم میگفت بدوین بیاین، بدوین بیاین، هیات اومد....و همه میومدیم بیرون...اون موقعها خیلی خیلی دلم میخواس من هم یکی از اون پسرها بودم و میتونستم اونقد با شور و هیجان عزاداری کنم....

ولی الان که سالها ازون روزها میگذره، خیلی همین حس زن بودن و در حاشیه، عزاداری کردن رو دوس دارم...یه غربتی انگار توشه...یه حال خوشیه...حال خوشیه که همسرت، برادرت، پدرت، یا پسرت رو ببینی که داره توی دسته ی عزادارا بر سر و سینه میزنه و تو زیر چادری که کشیدی روی صورتت، نم نم اشک بریزی و بغض کنی....دلم برای چادر روی صورت کشیدن های گوشه ی خیابون وقتی دسته رد میشه؛ تنگ شده....برای اون بغض ها، وقتی میترکن، وقتی جاری میشن روی صورتت، تنگ شده....

دیروز داشتم تو اتوبوس میومدم و هدفون رو گذاشته بودم تو گوشم و مرثیه ای گوش میدادم....مراقب بودم که اشکم جاری نشه...مراقب بودم که بغضم نشکنه....مراقب بودم که حالات صورتم معلوم نکنه چی داره تو دلم میگذره...

دلم برا اشک ریختن های بی امان تنگ شده حسین جان....

 

/ 7 نظر / 22 بازدید
فری

عزیزم .... جات خالیه وقتی تو حرم، همه صدا میزنند، فریاد میکشند، نه، ضجه میزنند ... و تو انگار صدایت در گلو خشکیده باشد، روی ناله کردن هم نداری... فقط تصور یک صحنه از آن فاجعه عظیم قلب آدم را آتش میزند، بمیرم برای غربتت آقا جان.

مه طلا

سلام مشکاة جان عزاداری های قلبیتون هم قبول ما به لطف خدا زیاد یاد شما و دوستان دور از وطن هستیم. شما هم یاد ما باشید. التماس دعا ..

فاطمه بهار

من همین امروز صبح وقتی آسمون داشت میبارید تو سینه زنی برای علی اکبر مولا وقتی دستام میرفت بالا و میومد پایین و روی سینه ام میشکست برای تو هم نیت کردم. اصلا وقتی دستام از بالا سرم میومد پایین میگفتم این مال مشکاة... باور میکنی؟ خیالت راحت دو دستی و مردونه از طرفت سینه زدم! (چرا یه آیکونی نیست که هم حزن داشته باشه هم اطمینان دادن به دوستت که اون سر دنیاست هم در حال هروله و سینه زنی باشه؟؟؟)

fsc

سلام مشکات جان،، عذاداری امام حسین تو غربت و تو شرایطی که اطراف همه بی درد و بی تفاوت ان غربتی داره [ناراحت] ......قبول باشه ان شاالله

پرواز

چقدر دلنشین بود تصویری که ترسیم کردی عزیزم. بغضهای اتوبوسی و مترویی...

آسمان

سلام مشکاة جان عزاداریای آروم و بی صدات قبول باشه انشاالله.... چند ساله که دوست دارم جایی برم عزاداری که وسط جمعیت گم باشم ... ولی گاهی فکر میکنم زیادی به دلم رو دادم ... التماس دعا عزیزم

هم اندیش

اتیشم زدی روضه ها تو خوندم و باهاش اشک ریختم تا شب 6 محرم تو غربت بودم تو غربت خودم ! همه عزاداریام یواشکی بود... گرچه به غربت تو نمیرسید اما غریب بود غریب.. .تازه از شب هشتم نگو که فقط دلم میخاس یه جا پیدا کنم و یواشکی اشک بریزم اشک بریزم و غصه بخورم برا امامم و التهابم رو برا قلب امام زمانم بپوشونم...چقد سخته سپری کردن اینروزا... روزای اسارت اینروزا از خواب که بیدار میشم ذهنم رو میخام پر بدم به 1400 قبل که عمه سادات دیشب رو چطور سپری کردن....و چه روزی دارن....