پت و مت

باسمک یا من الیه یسکن الموقنون

 

چند وفتی است که داریم با عیال میریم تو کتابخونه درس میخونیم...تجربه جالبیست. خوبیش هم اینست که دیگر لازم نیس هی موقع ناهار خوردن، یا برای رفتن به نماز و اینها، به هم پیغام بدهیم و حواسمان پرت شود...تازه اینجوری هی حواسمان را هم باید بیشتر جمع کنیم برای درس خواندن چون سراغ اینترنت بازی و وبلاگ خوانی و خبرخوانی و این چیز میزها نمیشود رفت وقتی کسی پیشت نشسته و ممکن است چشمش به صفحه مانیتورت بیفتد و چشم غره برود و اینها...

عیال بین کار، بعضی وقتها هم میرود برایمان قهوه و چایی درست میکند یا میخرد، به تناسب زمان و امکانات...تازه بعضی وقتها هم مثل امروز احساس میکند که من گشنه م هست و میرود برایم از تیم هورتون کیک میخرد...و یکی هم البته برای خودش...

بعد وقتی هر کداممان بیشتر از نصف کیکش را خورده و مقدار کمی ازش مانده، از هم میپرسیم که دوست داری بقیه کیکت رو بخوری یا میخوای کیکامونو با هم عوض کنیم...مساله سختی است...و نکته ش هم اینست که هر دو قبلن یه ناخونکی به ان یکی کیک زده ایم و طمش را میدانیم...من جواب میدهم که برایم فرقی نمیکند تا بلکه عیال دست از فداکاری بردارد و بگوید کدام کیک را بیشتر دوست داشته است...ولی زرنگ است دیگر...نمیگوید وتلاش من هم به جایی نمیرسد...آخر سر، عیال تکه کوچکی از دستمال کاغذی را در دستش مچاله میکند و میگذاردش توی مشتش، بعد میگوید گل یعنی کیک لیمویی، پوچ هم یعنی کیک دارچینی...بیا مشتمو باز کن، بگو کدوم گله، اگه گل اومد، کیک لیمویی خودتو بخور...وگر نه اون یکی رو...من هم مشتش را باز میکنم و گل است و این یعنی کیک لیمویی مال من...ولی فک میکنم او هم همین را دوست داشت...با اینکه حداکثر تلاشش را کرد تا من متوجه نشوم...یک جورهایی غصه ناک است دیگر...

البته همه اینها در کمتر از یک دقیقه اتفاق میافتد و ما دوباره همچنان سرمان توی دفتر و کتاب است...و درس میخوانیم...با حواس جمع....

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسی

ببخشین وسط درس و مشق مزاحمتون میشم [خجالت] میشه بپرسم شما دقیقآ کجای این بلاد کفر زندگانی میگذرانید ؟ الان میگی میخواستم بگم خو تو وبلاگم گفته بودم تو این 2 سال ! [نیشخند] بلی بلی ما یکم آرشیتون رو شخم زدیم..چیزی نیافتیم! فقط فهمیدم آلمان نیستین ![نیشخند] آخه ماهم مثه شما خارجیم!!!! [مغرور] [خنده]

سحر

وااای، آخ جون، پس به هدفم رسیدم! راستش مخصوصا گفتم اذان که دلتون قنج بره![شیطان] فکر کردم یه معامله باهاتون بکنم، من هر وقت صدای اذانو شنیدم، شما رو یاد کنم، شمام هر وقت صدای ناقوس کلیسا رو شنیدین، برای من دعا کنین، ولی دیدم بدجور کلاه سرم میره، تقریبا 21 برابر! پس لطفا شمام منو موقع نماز دعا کنین، مخصوصا تو این روزای عزیز... ( خواستم بیشتر دلتونو آب کنم، ولی دلم نیومد!) در پناه حق باشین.

مامان پسرا

سلام! نمی دونم چرا ولی حس می کنم می شناسمت. دوست دارم سر فرصت بیام و آرشیوتو بخونم. فعلا یک تشکر ویژه بابت معرفی کتاب حضرت آقا. برای شما و همسر آرزوی موفقیت می کنم. یا علی![گل]

فانوس

سلام عزیزم....ممنونم که اومدی وبلاگم....اونجارو روشن کردی...[لبخند]درمورد هیپنو تراپی من توصیه خرید ندارم..وهرادمی یه جوره ولی حرفاش وکمی تعمل باعث شد من سایز کم کنم ولی امتداد ورعایت کاملش بهتر میتونه کمک کنه واگه میتونی تو خونه با حرکات ارام وشمرده غذا بخوری ..خیلی تو لاغرشدن و زود سیر شدن تاثیر داره...بازم برعهده خودتونه تحقیقاتتون بکنین بعد...خرید کنین...مثل هندونه دربسته میمونه....من اگه تو سایت رضوان جون توضیح دادم برای تحریک به خرید نبود برایاین بود که همین دستورات رو انجام بدین ببینین کم میکنین...؟؟ببینین مرده انجامش هستین؟؟بازم ممنونم موفق باشی...عزاداریتونم قبول باشه...سایت خیلی باحالی داری دفه اول که اومدم انقدرمشتاق شدم همه شو خوندم!!!هم خلاصه مختصر ومفید بود عالی بود....موفق باشین[گل]

زهرا

شما به شوهرتون می گید عیال؟

فرزانه

f.jafari313@yahoo.com

زهرا

سلام مشکات جان دیگه با دوستان رضوانی احساس صمیمیت میکنیم دیگه! حالا من واستون بگم که کل آرشیوتونو خوندم و کلی کیف کردم و کلی چیز میز یاد گرفتم و کلی هم دلم خواست منم اونجاها بیام. خلاصه اگه شده هفته ای حتی یکی دو خط بنویسین از اتفاقات و هر چیز جالبی که به نظرتون میرسه. ان شالله دوران تحصیلتون رو با موفقیت به اتمام برسونید و برگردین به کشور. موفق باشین.

زهرا

اِ اینجام که نظرات تاییدی نیستن. میگم برای منم سوال شد آخه عیال معمولا برای خانوم بکار میره. راستی یه سوال: رشته تون چیه؟ خیلی دوست دارم بدونم.

فرفری

قربونت برم یکهو هوا برت نداره اینقدر تعریف و تمجید ازت میکنن[چشمک] حالا دو تاسوال شما از کجا میفهمی که همسر گرام خودش گرسنه نشده و فکر کرده شما گرسنته :) سوال دوم رو بی خیال شدم :) بذار تو دیار غربت شیطنت نکنم بین شما:)

بی نشان

آرشیوتون تموم شد! دوست جونم داشتم فکر می کردم چقدر عالیه دنیای مجازی! چون توی دنیای واقعی نمی شه با کسی هزاران کیلومتر از خودت دور دوست بشی یکی می گفت دوستان مجازی را بیشتر از دوستان واقعی دوست دارم چرا که آنان قبل از اینکه با من آشنا شوند با افکارم آشنا شده اند