حرف های تنهایی

باسمک یا  من هو بمن عصاه حلیم

 

این روزها با فامیل و دوستان ایرانی که صحبت میکنیم، جزء اولین سوالاتی که میپرسند، اینست که آیا دوست ایرانی پیدا کرده ایم یا خیر...نمیدانم، شاید اگر من هم جای آنها بودم تصور میکردم اولین مساله برای یک ایرانی که از کشور خارج شده است و به یک مملکت غریبه مسافرت کرده است، یافتن دوستان هموطن و هم زبان است...البته، من با قسمت هم زبانش شدیدا موافقم...منتها هم زبان... نه هم زبان...

اینجا یک مرکز اسلامی دارد که کارکرد مسجد را برای شهر پیدا کرده است. یعنی برای برای برگزاری اعمال و مراسم مذهبی اسلامی از آن استفاده میشود. این مرکز در محل زندگی تجمعی از مسلمانان سنی مذهب احداث شده است و ما به لحاظ مسافت خیلی از آن دور هستیم...آدمهایی که به انجا میروند تقریبا همگی غیر شیعه هستند و در نتیجه تمام برنامه ها و مناسبت ها به سبکی غیر از سبک های آشنا برای شیعیان، اداره و اجرا میشود...الغرض،  چند وقت پیش به همراه یکی از دوستان که قبلا معرف حضورتان شده است، به مسجد کذا رفتیم و چون بین روز بود و وقت نماز جماعت گذشته بود خودمان نماز ظهر و عصر را خواندیم...نمیدانم...وقتی آنجا بودم  حال  عجیبی شدم...خودم هم باورم نمیشد...با اینکه همیشه تصور میکردم دوستی با مسلمانان و ارتباط با آنان از هر مذهبی که باشند ارزشمند است...و صد البته هنوز هم همینطور فکر میکنم، و از دوستی با مسلمانان کشورهای دیگر مشعوف میشوم ولی نمیدانم چرا، آن روز انگار در ودیوار این مسجد برایم روضه میگفت...حال غریبی بود...بعد از نماز همینکه شروع کردم به گفتن ذکر تسبیحات حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها، انگار که غم عالم را در قلبم احساس میکردم...ناخوداگاه بغض کرده بودم...این تسبیح با همه تسبیح های دیگری که گاهن در طول زندگی مسلمانی دست و پا شکسته ام داشته ام، فرق داشت...اصلن جور دیگری بود...بعد از آن، بی انکه اراده کنم، برخاستم و دعای فرج را خواندم...انگار این دعای فرج آن لحظه تنها چیزی بود که در چنته داشتم و میتوانست این غصه عجیب و این غم شگفت را در دلم کمرنگ تر کند...مثل کودکی بودم که با گفتن آرزوهایش سعی میکند به هم بازیهایش فخر بفروشد...خدا را در آن لحظات شکر گفتم...که گرچه شیعه حقیقی نبوده ایم ولی افتخارمان محبت این خاندان بوده است...که  دستهای خواهشمان را در مواقع نیاز و اضطرار، میتوانیم بر آستان کسانی گره بزنیم که به معنای واقعی، در محضر خداوند، عزیز و دوست داشتنی اند...شکر گفتمش که لحظاتی را در زندگی ام داشته که ذره ای از شیرینی محبت فاطمه زهرا سلام الله علیها و همسرش و پدرش و مادرش را چشیده ام و چه خوش لحظه هایی بودند آن لحظه های ناب و نایاب...نایاب در این روزهای سخت غریبی...

 ××××××××××××

خدا را گواه میگیرم که ذره ای، حتی ذره ای در این نوشتار قصد نداشته ام رعایت ظواهر دینی و ایمانی خودم را نشانه نزدیکی به درگاه بلندش تلقی کنم که منِ کمترین، کوچکتر از آنم که بخواهم درجه قرب و نزدیکی آدمهای اطرافم را به خداوند متعال اندازه بگیرم و تشخیص دهم. منظورم از این گفته ها نقد اعمالی است که هر کسی با چشم ظاهر میتواند بر اساس مبانی و اصول دینی درست و نادرستیِ آن عمل را با مقایسه با باید ها و نبایدهای دین و اسلامی تشخیص دهد چرا که شدیدا معتقدم ما فقط میتوانیم از اعمال سایرین انتقاد کنیم و خود را محق نمیدانم که در مورد کلیت افراد قضاوت کنم، مگر در مواقعی که باز هم بر مبنای اصول دینی، فرد خود را به وضوح از دایره سعادت و رستگاری خارج کرده باشد...که شرح این مساله خود داستان بلند دیگری است....

/ 5 نظر / 17 بازدید
امامه

كاملا دركت ميكنم. متأسفانه در اكثر كشورهاي غيراسلامي وقتي مركزي به اسم "مركز اسلامي" وجود داره, يه مركز سني هست. به خصوص تو شهرهاي كوچيك. اما درمورد شهرهاي بزرگ تا جايي كه من از دوستانم شنيدم و خودم هم ديدم معمولا وقتي جمعيت عربهاي شيعه (عراقي, بحريني و لبناني) اون شهر زياد باشه (البته منظورم جمعيت مقيم ها هست نه اونايي كه موقت اومدند مثل دانشجوها) خودشون يه حسينيه ميسازند براي مراسم مذهبي شيعيان. متأسفانه به اين دليل كه اكثر ايرانيهايي كه مقيم خارج هستند (نزنيد منو, گفتم اكثر, نگفتم همه!) همون جماعتي هستند كه از انقلاب و اسلام ناراضي بودند بنابراين دنبال بنای مسجد و مراسم مذهبي نيستند و به همين دليل هرچقدم جمعيتشون تو شهري زياد باشه فرقی نمیکنه. اين دقيقا عكس حالت عراقيها, بحريني ها و لبناني هايي هست كه به خاطر ظلم حاكمانشون و به جرم شيعه بودن از كشورهاشون رانده و مقيم كشورهاي غير اسلامي شدند. اين دسته معمولا سعي ميكنند نزديك به هم زندگي كنند تا اتحادشون حفظ بشه و به خاطر همين تو هر كشوري معمولا ميتوني چندتا شهر رو پيدا كني كه مركز تجمعشون باشه. تو اين جور شهرها هميشه ميتوني حسينيه هايي پيدا كني كه

m.h

یا زهرا...شکسته بال وپری زاشیانه میبردند / تن ضعیف ,غریبانه, شبانه میبردند / ...الهی بمیرم واسه روزهای سخت غریبیت...

فری

میتونم چشامو ببندم و حالتو بفهمم، وقتی بغض کردی و وقتی بغضت ترکید. همیشه اینجور دلتنگی منو یاد گریه های بچه تازه متولد شده میندازه ... یه غریب

سميه

سلاااام تسليت به خاطر ايام شهادت مادر و سال نو مبارك من اين حسو كنار خونه‌ي خدا و مسجد پيامبر داشتم...غريبانه‌تره!

زهرا

چقدر قشنگ... منم یکبار این حسو تجربه کردم... غربت محض... خدا کمکتون کنه... دارم همینطوری مطالبتون رو میی خونم و هی کیف می کنم و خدا رو شکر می کنم به خاطر وجود آدمهایی مثل شما... انشاالله که بتونیم تمدن اسلامی رو بسازیم و ظهور آقامون رو ببینیم... و دیگه هیچ مسجدی غریب نباشه...