روزمره های من

باسمک یا رازق

آقای مجری من الان چه شکلی ام؟  *
 
من که این شکلی ام الان....
خجالت
چرا؟
خب از اظهار لطف های مهربانانه شما دوستانم...شرمنده م که اینقدر بدم و اینقدر کم مینویسم....منو ببخشید...خواهش....
این یادداشت رو شاید یه هفته پیش و شاید هم کمی پیش تر، شروع کردم به نوشتن و حالا دارم پستش میکنم بالاخره!...هی تو راه که از دانشگاه برمیگشتم اضافه و تکمیلش کردم....این یعنی که خاطرتون خیلی عزیزه...باور کنین تو خونه فرصت نمیکنم بنویسم..ولی همین اتوبوس دیدم بهتری فرصته...هرچی باشه از هیچی که بهتره...
***
امروز برای ناهار برنج با خورشت کرفس درست کرده بودم البته خورشت کرفس به روایت خودم. 
از جلسه ی ساعت ٢ که اومدم بیرون دیدم دارم ضعف میکنم از گشنگی، رفتم توی آفیس و گرمش کردم. خدا رو شکر آفیس امسالمون خیلی بهتر از سالهای قبله. وسایلش هم جفت و جوره. مایکروویو، بخچال، کتری برقی. خود بچه ها آوردنش. 
الغرض، غذا رو گذاشتم تو مایکروویو تا گرم بشه. هم آفیسیم، کاترین (Katy)، هم مشغول درس خوندن بود. غذا رو که گرم کردم خودمم حس کردم که بوی مطبوعی ازش بلند شد.. حسابی هم گشنه م بود. از طرفی دلم میخواست بهش تعارف کنم ولی از یه طرف دیگه، نمیدونستم ممکن بود تمرکزشو بهم بزنم و حس خوبی بهش دست نده ازین کارم. تازه غذا هم جوری بود که نمیتونست دونه ای برداره بخوره با قاشق و چنگالم هم نمیشد بدم بخوره به هزار و یک دلیل.
مونده بودم چیکار کنم واقعن غذا بهم نمیچسبید. دوسه قاشق از غذا خورده بودم که دیدم داره میره بیرون. گفتم خب خدا رو شکر... بعد دوباره زمزمه ای درونی که: نکنه بوی غذا باعث شده بره بیرون خدایا....:$
که البته با فاصله کوتاهی برگشت و درحالیکه میرفت سرجاش بشینه گفت چه بوی خوبی میده!! منو میگی، عین کسی که دنبال بهونه بوده باشه یه عالمه وقت، واسه چیزی.... گفتم میدونی من یه پنج دقیقه ای میشه که مشغوله ذهنم و هی دارم با خودم کلنجار مبرم. مرسی که گفتی و بهونه دست من دادی؛)
بعدش غذامو بردم کنار میز اون با یه کارد یه بار مصرفی داشتم تعارف کردمش که امتحان کنه اونم خودش یه چنگال داشت و اومد یه کوچولو از گوشه ظرف امتحان کرد...کلی هم خوشش اومد. 
 ازم پرسید که چیا داره توش منم گفتم خب، همین کرفس و آلو و سینه مرغ رو بدون آب گذاشتم باهم پختن... کاترین بهم  گفت که چند وقتیه دلش میخواد ازم در مورد ادویه غذاهام بپرسه چون به نظرش غذاهایی که توی آفیس گرم میکنم خیلی بوی خوبی میدن... و منم یه خوردن راجع به ادویه های مورد مصرف تو آشپزی ایرانی و سبک خودم گفتم و راجع به اهمیت پیاز سرخ کرده بعنوان پایه ی غذاهای ایرانی صحبت کردم براش، که خیلی خوشش اومد... بعد هر کی رفت سر میز و درس خودش و من صمیمانه ازش تشکر کردم که بهونه دستم داد تا بهش از غذام تعارف کنم؛)
این یعنی یک روز خوب...
****
یه دیالوگ خییلی دوست داشتنی از آقای فامیل دور عزیز...برای یکی از دوستام اونروز داشتم تعریف میکردم که واقعن یه مدت طول کشید تا دوزاریم افتاد که آقای فامیل دور واقعن یه آدم نیس و یه عروسک پارچه ایه...خدا میدونه تا چند روز حالم خوش نبود...اصلن باورم نمیشد که مثلن کسی اون پشت داره براش صداگذاری میکنه و یا تکونش میده این عروسک رو...برای من آقای فامیل دور خیلی هم شخصیت داشت و اصلن برام این آدم،‌ واقعن واقعن هویت داشت....خیلی دوسش میدارم هنوز هم...البته با یه غم عمیق بعد از این دوزاریه که افتاد..حیف که کلمات نمیتونن حق مطلب رو در مورد اون حس پوچی کذایی ادا کنن:(
/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فری

به به! پارسال دوست امسال آشنا :)) بابا مودب، آقای فامیل دور. میگم ادب فرنگی خیلی اثر گذاشته ها :))) البته این پاراگراف(بند) آخر نوشته ات رو اساسا نفهمیدم، فقط گرفتم که شما هم ارادت داری به فامیل جان :))) از دیالوگ فامیل جان منظورت همون جمله اول بود آیا؟؟ بی خیال. ولی اون حس پوچ کذاییت رو من هم تجربه کردم و من الله توفیق

رعنا

سلام مشکاة عزیزم.دلم برات خیلی تنگ شده بود خوشحال شدم دیدم متن جدید گذاشتی. پیش منم بیا.[ماچ]

صهبا

سلام مگه بدون پیاز داغ هم میشه غذا درست کرد [نیشخند] سال نوتون مبارک

˙·٠•●♥ فائزه ♥●•٠·˙

مرسی از توضیحت عزیزم سعی میکنم همزاد پنداری کنم باهات هرچند که سخته[سوال].... اما خیلی حست جالب بود[چشمک] .... قربونت یاعلی[قلب]

زهرا

سلام مشکات جون نازم سال نو با تاخیر مبارک و روزت وتولد مادرمون هم باز هم با تاخیر مبارک... خاطره ای بس قشنگ بود،خوشمان آمد... تنبل خانوم یکم بیشتر بنویس... آقا تو برنامه ی نی نی نداری؟ اگر داری تو اون محیط چه جوری بزرگش خواهی کرد؟ من میترسم بیایم اونجا برا درس... نی نی یا به تاخیر خواهد افتاد یا در محیط اونجا نابود خواهد شد...[نیشخند]نظرت چیه آیا؟!![قلب]

محب الحسيني

سلام مشكاه جان يااالله چه عجب از اين ورا اينقدر نيومدي كه ما شخصيتمون عوض شد و از فاكر بودنم در اومديم.... نوش جونت خدا پشت و پناهت ممنون از زيبايي نگاهت قربون چشماي سياهت يه سر به ما بزن سر راهت[وحشتناک] دوست پر و پا قرصت شما رو به ديدن سامرا نامه دعوت مي كند

هم اندیش

سلام میدونی چقد دلم برات تنگ شده؟؟ خودم که میدونم زیادهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه مشکات دلتنگتم شدید به اندازه دلتنگی فامیل دور برا در!!!!! برام دعا کن تو این شب قشنگ بیادتم

بی نشان

یعنی واقعا یه تعارف زدن این همه ممکنه تمرکز آدم رو به هم بزنه و باعث رنجشش بشه؟؟؟؟؟ اووووه. خارجی ها چقدر خارجکی اند!!!

سیروس

منم خورشت کرفس خیلی دوست دارم......