بهار آنست که خود ببوید، نه آن که تقویم بگوید...

باسمک یا من الیه یسکن الموقنون

 

 

اسفند برای من، یعنی بهار. یعنی باز شدن پنجره ها. یعنی هجوم همزمان هوای سرد اسفند همراه با آفتاب تازه به دوران رسیده ی فروردین به فضای درون خانه...خوشبختانه در سالهای اخیر، سالهای تقبل مسئولیت خطیر تاهل، مجبور نشده ام آنرا معادل خانه تکانی و خرید عید بدانم...دو تا چیزی که همیشه ازشون بیزار بوده ام...

تا زمانی که در ایران بودیم، اسفند و حتی بهمن برای ما بمعنی خرید چند سری بلیط قطار نوروزی با سناریوهای زمانی مختلف بوده است...یعنی مثلن، اول خانه پدر و مادر من، بعد خانه والدین عیال، بعد  مسافرت خودمون، یا اول مسافرت خودمون، بعد خانه پدری عیال، بعد والدین من و اضافه کنید سایر جایگشت ها را با افزودن گزینه های دیگر... یادش بخیر، دوست عزیزی میگفت همین شماهایین که باعث میشین بلیط های قطار توی یه لحظه برن رو هوا دیگه:))...و البته مابقی روزهای عید هم برایمان همراه بود با پس دادن آن دسته از بلیط هایی که به کارمان نیامده اند و در واقع سناریوهایی که عملی نشده اند...و شاید باعث خوشحال شدن عده ای نیازمند بلیط دقیقه نود...این به اون در...بگذریم...

و به این ترتیب، کاری که نباید برای عید میکردیم، خانه تکانی بود و خرید عید...و کاری که باید میکردیم، سفرهای استانی بود...مثلن شروع از خوزستان و شیراز، و بعد یزد...راستی یادش بخیر آن خانه روستایی رفیق عیال، که هنوز هم برایم مثل یک خواب شیرین است...و بعد، میبد و قم و تهران و آذربایجان شرقی و بازهم قم و تهران و تهران....و تهران.

این سبک زندگی، یک نتایج جالبی نیز برایمان به همراه داشته است که من به عنوان یک موجود متاهل، و نه دختر خانه پدری، بسیار دوستش میدارم. این سبک زندگی باعث شده است تا هیچ وقت دغدغه هایی نظیر دغدغه های برخی از دوستان را درک نکنم. چیزهایی مثل توجه افراطی به مبلمان منزل در عید برای جلب توجه مهمانان نوروزی، خریدن آجیل و شیرینی و درگیری های مربوط به آن، توجه بیش از حد به نو نوار شدن تمام البسه از جوراب گرفته تا کت و شلوارو کیف و کمربند برای عید و این جور چیز میزها...

از وقتی هم که به دیار غربت مشرف شده ایم که کلن، آن یک ذره توجه و دغدغه مندی در رابطه با عید و مسایل حاشیه ای آن، از زندگی دونفره ی ما رخت بربسته است...امسال دومین عیدی است که در ایران نیستیم و به قول مادر خانومی، سال 91 اولین سالی بود که اصلن اصلن ایران نبودیم...صد البته به امید اینکه سالهای بعد، اقلن سالی یک بار ایران بتونیم مشرف بشیم و سال 91 برای همیشه رکورد دار این ماجرا باقی بمونه...بگو ایشالا...

مثلن همین یه کم پیش بود که داشتیم با عیال حساب می کردیم که سال تحویل کی میشه؟  یعنی تا همین پیش پای شما، نمیدونستیم سال 92 کی تحویل میشه...البته فهمیدنش هم متاسفانه لطف خاصی نداشت. چون کاشف به عمل آمد که حدود 3 نصف شبِ اینجا میشه. اونهم روزی که عیال صبحش ساعت 7 باید برن دانشگاه :((

خلاصه، اینا رو گفتم که بگم اسفند برای من هنوز بوی عید می دهد. ولی عید با قرائت ویژه اش در خانوده کوچک ما...

یکی از این قرائت ها، مصادف بودن این ماه با تولد جناب عیال است...

روایت جشن تولد امسال عیال، برای خودش ماجرایی شد که بماند برای یادداشت بعدی...که بزودی نوشته خواهد شد...انشالله

/ 4 نظر / 11 بازدید
fs

چه عجب خانوم! من دیگه اومده بودم برای آخرین بار در این سال یه سر به خونه شما بزنم و برم تا سال دیگه. اومده بودم برات آرزوی روز های پر برکت در سال 92 بکنم. روزهایی که توی کارنامه زندگی ات بدرخشه در پیشگاه خدا. ان شاء الله.[ماچ] التماس دعا. [گل] [خداحافظ]

m.h

ی خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها * ای تدبیر کننده روز و شب * ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر * حال مارا به بهترین حال دگرگون کن **سال نو مبارک**[گل]

فری

من از سفر دور و دراز برگشتم ها :) رفته بودم ولایت :))))

بی نشان

توی ایران هم نوع زندگی جالبی داشتید