بوی ماه مهر

باسمک یا باسط

این چند وقته که خبری ازم نبود دلیلش یا حداقل بهونه اصلیش این بود که کامپیوتری که باهاش کار میکنم دچار بیماری صعب العلاج شده بود و حتی برای درمان به درمانگاه مرکز استان ارسال شد...خلاصه هرچه بود به خیر گذشت...اون هم فقط چند روز قبل از بازگشایی مدارس:)

 

حرف های زیادی برای  نوشتن هست ولی در همین مجال کم آمدم بگویم زنده ام و انشالله بازهم مینویسم به امید خدا...

 

و اما بعد...

امروز که نشسته بودم روی صندلی های ایستگاه اتوبوس و منتظر اتوبوس بودم کارت دانشجویی جدیدم رو که همین امروز گرفتم از توی جیبم درآوردم و دوباره یه نگاهی بهش انداختم...یه طوری بود...یه حس تلخ و شیرینی پشت این کارت گرفتن ها هست...با خودم فکر کردم به این سالهایی که از عمرم میگذره و تغییر مقطع تحصیلی یا تغییر دانشگاه هم یه نمادی از همین گذشتن عمره...اینکه توی هر مقطع تحصیلی ما یه عکس از آخرین روزهای زندگیمون با مدرک قبلی رو تحویل میدیم به این کارته که قراره برامون صادر بشه و منتظر میمونیم...منتظر می مونیم تا عمرمون بگذره...بزرگ تر بشیم...پیر تر بشیم...و بعد با تشکر فراوان از این کارت آخریه که عکس قبلی رو روش چاپ کرده یا چسبونده بودیم... میریم یه عکس جدیدتر و طبیعتن پیرتر میگیریم و دوباره میدیم تحویل کارت جدید و... روز از نو... روزی از نو...انگار که یه جورایی این کارتها اصلن برای این ساخته شدن که عکس های آدم ها رو پیرتر کنن...

همین...

/ 2 نظر / 5 بازدید
فری

:)

الف شین

اگر این پیر شدنها رشد باشه و یخ چیز دیگه جوان بشه... تو ادبیات چقدر واژه پیر داریم و چقدر دلنشن این جور پیر بودن :) و اما بعد: دوست جون خجالت بکش. تو هنوز 30 سالم نداری و حرف از پیری می زنی......[لبخند]