و من مسافرم ای بادهای همواره....

باسمک یا خیر حبیب و محبوب

 

این ترم مثل برق و باد در حال سپری شدنه، نمیذاره نفس بکشی یعنی...این روزها، حال و هوای ایران رفتن توی کله م پیچیده...که بدجوری هوایی ام میکنه گاه و بیگاه...

حلقه دوستی هامون هم روز به روز داره شلوغ پلوغ تر میشه...چند تا حلقه اینترنشنال که با هم، همپوشانی هایی هم دارند: جمع خانومای مسلمون...دوستان غیر ایرانی شیعه...دوستان ایرانی...چند تا همکلاسی...چن تا خانوم کانادایی بازنشسته...

بامزه اینکه یه بار که نشستم دقت کردم دیدم که بیشتر دوستام، بالای چهل ساله ن...و کلن بیشترشون خیلی از من بزرگترن...فک میکنم نکته ش اینه که در مورد خارجکی ها، روحیه و سبک زندگی ماها، بیشتر با سن بالاهاشون میخوره تا با جوون ترهاشون...دغدغه ها و سبک تعامل جوون ترها، اصلن برامون زیاد قابل درک نیس...و البته این مساله در مورد مسلمون ها صدق نمیکنه...

یه دوستی دارم، که ترم پیش و این ترم، باهاش همکلاسی بودم...شصت و سه-چهار سالشه...هم زمان با من دکتری رو شروع کرده...خیلی آدم عمیقیه...دوستیمون ازونجایی شروع شد که ترم پیش یه بار که داشتیم با هم صحبت میکردیم فهمیدم که موضوع تزش در رابطه با بحث شناخت و روش های شناخت و برون سپاری شناخت در عصر مدرن و این جور چیزاست که برای خودمن هم خیلی جالب بود...منم بهش یه کتاب معرفی کردم که من البته ترجمه شو تو ایران خونده بودم. بعد رفتم از کتابخونه دانشگاه براش نسخه اصلی شو پیدا کردم و اونم از کتابخونه امانتش گرفت...خییییلی خوشش اومده بود ازین کتابه....و این بود شروع یک دوستی جالب...

حالا هم که سه شنبه ها یک هفته در میون توی یه کلاس مشترک با هم هستیم، یه ساعت و نیم قبل از شروع کلاس اون میاد دنبال من و با هم میریم دانشگاه...و ناهارومونو با هم میخوریم...ساعات خوشی داریم. آدم اهل فکر و دنیا دیده ایه...و بسیار خوش فکر...

هفته پیش فسنجون برده بودم ناهار، اون نیاورده بود میخواس بره بخره، من بهش گفتم غذای من زیاده بیا بریم باهم بخوریم..اونم گفت پس من چای/قهوه هم با من...منم گفتم باشه، خوبه...حواسم بود که الکی نگم نه، مرسی:)) چون بعد از ناهار اگه بری یه کلاس سه ساعته، واقعن باید چایی یا قهوه بخوری که تو کلاس چرت نزنی:) به ویژه من، با این سابقه بسیار درخشان در خوابیدن در کلاس، در هر گونه شرایطی که تصورشو بکنی...کلاس چهل نفره، ردیف جلو...کلاس چهار نفره، ردیف جلو... لابراتور جی آی اس، پشت کامپیوتر...کلاس سی نفره که همه دانشجوی لیسانسن و تو فقط دکترایی:)...همه جوره....پرونده م بدجوری سیاهه خلاصه...


***

 

یه سوال بی ربط:

چی میشه که کودک درون آدم به خواب می ره؟ یا می میره؟ یا گم میشه مثلن؟ چه جوری میشه بیدارش کرد، پیداش کرد؟...

 


/ 6 نظر / 14 بازدید
fs

سلام دوست جون. خوشحالم که گاهی سر و کله ات پیدا میشه. خوش و سلامت باشی[ماچ].راستی واکنش دوستت به فسنجون چی بود؟!

فری

:)

zn

سلام .... منم همیشه صفحتو چک میکنم و میخونم دلمم برات تنگ شده اینارو گفتم که بیشتر بنویسی وزودتر بیایی ایران به امید دیدار

fs

کجایی خانوم،یه گزارش بده ببینیم در چه حالی؟ ببینم اونجا هم بوی بهار میاد؟حس و حال تقلب قلوب ای که تو اسفند ایران هست، اونجا هم هست؟

فرزانه

f.jafari313@yahoo.com

بی نشان

کودک درون آدم زمانی خواب می ره که هیچ چیز آدم رو هیجان زده نکنه و هیچ غذایی رو دیگه دوست نداشته باشی و هیچ ذوقی برای هیچ چیز جدید نکنی و این خیلی سخت اتفاق می افته ولی ممکنه یه کم کمرنگ بشه که در این مواقع باید بیشتر به کارهایی پرداخت که دوستشون داریم مثل یه پیاده روی آرام یا صحبت با یه دوست یا حتی بو کردن یه گل راستی اگر کودک درون نباشه چقدر زندگی سخت میشه