رمضان کریم

باسمک یا رب شهر رمضان

 

اول:

این روزها هی به دلم می گویم: در این روزهای خوب خدا، در بلاد کفر هم که باشی، باز هم میتوانی دلخوش باشی که میهمان خدایی...

دوم:

امروز که برای برگشتن به خانه منتظر اتوبوس بودم، یه خانمه 40-50 ساله ازم پرسید که کجایی هستم...گفتم ایرانی...گفت فوق العاده س...پرسیدم چرا؟ گفت که اینتر نشنال پالیتیکس یا بعبارتی سیاست بین الملل می خونه و ایران رو تا حدی میشناسه...گفتم آهان! بعدش گفت که مسلمونی دیگه؟ گفتم آره...بعد گفت که من مسیحی هستم ولی در مورد اسلام مطالعاتی کردم و بخاطر آرامش (peaceزیادی که توی این دین یافته، خیلی دوستش داره.

خودش اهل آفریقای جنوبی بود ( البته تا جایی که من دیده ام، اهالی آفریقای جنوبی سیاه پوست نیستن) و خیلی ایران رو دوس می داشت. میگفت میدونه که ایران فرهنگ خیلی غنی ای داره و از نظر تاریخی بسیار باسابقه ست. منم بهش گفتم که بله، مثلن شهری که من اهل اونجام، حدود 2-3 هزار سال سن داره...خیلی ذوق کرده بود...بعدش ازم خواست که حتما آشپزی ایرانی رو بهش یاد بدم و اینجور چیزا...

بعد دوباره بحث رفت سراغ کتاب مقدس مسلمونا که ایشون بر خلاف خیلی ها، اسم کتاب ما رو می بردن و دقیقن میدونس که اسمش قرآنه. گفتم من اتفاقن الان توی کیفم دارم، بهش نشون دادم و گفتم که توی ماه مبارک رمضان ما مسلمونا توصیه شدیم که این کتاب رو بیشتر مطالعه کنیم. خیلی بامزه بود، از دیدن - به قول خودش- قرآن واقعی و زبان اصلی خیلی ذوق زده شده بود. بعد گفت من بعضی جاهاشو خوندم، خیلی کتاب قشنگیه...بهش گفتم که متاسفانه مردم اینجا ذهنیتی که از اسلام دارن بر اساس رسانه ها و اخبار معلوم الحالیه که قاعدتن تصور خیلی مثبتی در اونها قرار نیس ایجاد کنه...اونم تایید میکرد حرف منو و میگفت که بنظرش این آدم ها شناخت آکادمیک و بر مبنای دانش، از اسلام ندارن و نمیشه ازشون انتظاری داشت..پرسید که .در مورد ماه مبارک پرسید و اینکه آیا همیشه توی ماه آگوسته؟ گفتم که نه، تقویم اسلامی بر گردش ماه به دور زمین تعیین میشه و در طول سال میلادی هر سال تاریخش فرق میکنه و ده یازده روز جلوتر میاد...بعد پرسید که آیا تا غروب آفتاب چیزی نمیخورین؟ گفتم نه. گفت آب چی؟ گفتم هیچی...بعد براش توضیح دادم که بر اساس تجربه شخصی خودم، به شدت قابلیت داره که اراده تو تقوییت کنی توی این یک ماه، جالب بود، دستمو تو دستش فشد ،گفت میفهمم، کاملن درک میکنم چی میگی...بعد گفتم که ما مسلمونا بعد از اتمام این ماه، جشن میگیریم و خدا رو به خاطر توانی که به ما داده، شکر گزاری میکنیم و خیلی عید قشنگیه این عید...

خلاصه، آخرشم هم ایمیل همدیگه رو گرفتیم و قرار شد که بیشتر همو ببینیم... شاید این بنده خدا رو هم دعوت کردیم اومد ایران باهامون.... نمیدونم ...به قول خارجکی ها: ….who knows?

به قول عیال، اگه همینجوری پیش بره باید این دفعه ایران اومدنی یه هواپیما رو چارتر کنیم با این رفیق رفقای عاشق سفر به ایران

سوم:         

موقع پیاده شدن از اتوبوس که البته با خونه مون فاصله نسبتن کمی داره، در حد پنج شش دقیقه، دیدم یه خانومه داره با کلی وسایل جلوی من میره، گفتم مثلن کار خیر کنم، بهش گفتم خانوم کمک نمیخواین؟ برگشت گفت: Sure:)منم قصدم این بود که وسیله حجیمی که دستش بود رو از یه طرفش بگیرم و با هم دیگه بیاریم براش...ولی Sure  گفتن همان و در کسری از ثانیه، یهو ناغافل کل وسیله هه رو داد دستم و ازم تشکر کرد...خلاصه، با اینکه زیاد چیز سنگینی هم نبود ولی با وجود کیف و پلاستیک خریدی که دستم بود یه مقداری قابل توجه شده بود مقادیر باری که حمل کردم:) ...خانومه اهل فیلیپین بود...بعد گفت که من خونم این ور تره، منم دیدم که اینجوریه و رودر واسی تو کار نیس، گفتم ببخشید خونه ما اون ور تره و ما اینجا مسیرمون از هم جدا میشه...

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
فری

که خونتون اونورتره؟!!! همین چیزهاست که جلوی رشد و تعالی آدمو میگیره دیگه!حالا چی میشد کمکش میکردی:)؟ خداروشکر که لااقل پسفردا فیلیپینی جماعت جلومو نمیگیرن ... کی میدونه...

m.h

هر که دارد سر سودای خـــدا بــســم الله السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه

سیمرغ

ایران که در مرزها مختصر نیست تا چه رسد به اسلام! خدا را چه دیدی شاید تو ایران را به دوردست ها برده ای...

بی نشان

aما خیلی خوب بقیه رو با زیبایی های دین ما آشنا می کنید