Everyday life

باسمک یا رب

 

این روزها، شب و روز برام خیلی تند تند میگذره

آخر ترمه و کلی مشق و ارائه سمینار و پروژه آخر ترم و این جور چیزا ریخته سرمون...

ولی زندگی همچنان با ریتم خاص خودش در پاییز زمستانی کلونا در جریانه...

دیروز با عیال، مثل آدم های خیلی شیک، توی سوپر مارکت که برای خرید مایحتاج خوراکی همیشه میریم، برای اولین بار رفتیم توی ردیف غذای حیوانات و پرنده ها، برای بیژن خان دونه بخریم...

خنده مون گرفته بود...هیچ وقت فکر نمیکردیم توی سبد خریدمون در کنار کره و ماست و روغن و گوشت و... دونه پرنده هم یه جزء مهم و فراموش نشدنی به حساب بیاد...هی روزگار...

امروز رفتم خونه Karen، دوشنبه ها من و ایشون و دوستاشون بعضن جمع میشیم خونه ش، هر کی یه کاری میکنه، یکی خیاطی یکی بافتنی یکی چایی میخوره یکی حرف میزنه...خلاصه یه جمع خانومانه خیلی خوبی درست شده...من خیلی دوس دارم...بعضی وقتها مستقیم از دانشگاه میرم اونجا، با اینکه خیلی خسته م وقتی که از دانشگاه برمیگردم، ولی خیلی انرژی مثبت میگیرم از بودن باهاشون

امروز هم رفتم، این رفیق ما جدیدن یک چیزی خریده به تلویزیونش وصل کرده که باهاش میشه یه عالمه موسیقی متنوع از سرتاسر دنیا رو از طریق اینترنت گوش کرد...ما هم تصمیم گرفتیم موسیقی سنتی ایرانی رو با هم گوش کنیم...با صدای شهرام ناظری...به من که خیلی چسبید...دوستم هم دوسش داشت:)...

صحبتمون از نون محلی در ایران و نحوه دم گذاشتن برنج در سبک آشپزی ایرانی و قهوه استار باکس کشید به اینکه من توضیح دادم که چرا این قهوه با کیفیت رو نمی خوام بخرم چون صهیونیستین سهام داراش و کشید به صهیونیزم که کلن براش موضوع جدیدی بود و مسیحیت و اسلام و وهابیت و اعتقاد به بهشت و جهنم و اعتقاد به وجود خدا و گشتن در اعماق فلسفه های موجود در ذهنم برای توضیح اینکه خدا نمی شه که نباشه....بحث نفس گیر ولی خوبی بود...دوس میدارم...

 

××××

بیژن خان، اسم پرنده مونه، ایشالا طی یه یادداشت جداگانه خدمتتون معرفی خواهد شد:) به زودی...:)

/ 0 نظر / 13 بازدید