شرحِ پریشانی

باسمک یا حبیب من لا حبیب له

 

محرم امسال شکر خدا سرمون خیلی شلوغتر از پارسال بود...اگه بخوام لیستی بگم میشه اینشکلی:

شب تاسوعا رو رفتیم خونه دوست عربستانی شیعه مون که همونطور که قبلن معرفیشون کردم: مامان آقاهه ایرانیه و بابای آقاهه عربستانی و خانومه هم کاملن مال عربستان. ما و دو تا زوج و یه آقای مجرد ایرانی دیگه و فردوس خانوم، دعوت بودیم و یه خانواده شیعه تانزانیایی الاصل -که سابقه سالهای سال زندگی در هند را داشتند- شامل پدر، مادر، پسر، عروس و دونوه خردسال...و نتیجه اینکه بدلیل اینترنشنال بودن جمع حاضر, برنامه ها به زبان انگلیسی بودن.

نمیدونم قبلن اینجا توضیح دادم اینجا یا نه, ولی داستان برنامه های مذهبی مثل محرم توی این جور جمعهای کوچیک، تو جاهای مثل اینجا اینجوریه که (چون ما دسترسی به سخنران و مداح و روحانی نداریم, و اصلن همین که مخاطب برنامه عددش دو رقمی بشه, حاضریم از خوشحالی، خودمون براش کله ملق بزنیم) یه فایل صوتی پخش میشه و همه خیلی مودب و مرتب میشینن و سراپا گوش میشن. خیلی هم خوبه. حواسا هم کاملن جمعه. 

ولی جالبی داستان اون شب این بود که سخنرانی و بالتبع روضه ش, انگلیسی بود...به دل من یکی که خیلی نشست...موضوع خیلی خوبی هم انتخاب کرده بود که شرح زندگی و فضایل حضرت ابالفضل علیه السلام بود...عاشق اون لحظه ای بودم که توی اوج روضه, سخنران عزیز که فکر مکینم روحانی هم بودن, تند تند انگلیسی حرف میزد و شرح مصیبت میگفت...

بعدشم, چون احتمالن اکثریت با ایرانی ها و قارسی زبانها بود, سینه زنی و عزاداری به زبون فارسی...

بعد، شام رو به سبک زندگی خارجکی و بخاطر محدودیت های این نوع زندگی،‌, بصورت سلف سرویس دور هم خوردیم...یه غذای عربی خیلی خوشمزه...

البته چیزی که هست، اون شور و شوق هیئت های ایرانی خودمون رو اصلن نمیشه اینجا انتظار داشت ولی باید شاکر بود خدا رو بخاطر وجود همین محافل بابرکت.

فردای آن شب، یعنی شب عاشورا هم تعداد محدودی از دوستان، خونه ما بودن ولی چون همه ایرانی بودن، برنامه ایرانی بود و اون وسط یکی از سخت ترین کارها قسمت فرهنگی..اصل سختیش هم اینه که باید سخنران و مداح مربوطه، از کمترین سابقه وابستگی به جناح های محترم سیاسی در اذهان مردم برخوردار باشند...چون کسانی که برای مراسم دور هم جمع میشوند، با وجود اشتراک در رابطه با اعتقاد به عظمت و بزرگ شمردن قیام عاشورا و ...، از نظر سیاسی تفاوتهای بعضن چشمگیری با هم دارند...و توی همچین فضایی، وفتی همه برای یک ارزش مشترک حضور پیدا میکنند، هرچه بر اشتراکات تکیه کنیم، یکپارچگی جمع بهتر حفظ خواهد شد....ما برای آنشب یک فایل صوتی خوب از علامه محمدتقی جعفری و روضه خوانی و عزاداری و سینه زنی از محمود کریمی پیدا کردیم...و نهایتن یک شام خیلی مختصر...

روز عاشورا، ایران که باشی، همینکه پاتو ازخونه بیرون بذاری، انگار در و دیوار باهات حرف میزنن و حس میکنی که یه غباری از غم و اندوه همه جا رو پوشونده...ولی اینجا نه، این تویی که باید یه تلاش مضاعفی بکنی و توی شکل زندگیت تغییر ایجاد کنی...وگرنه از جهان خارج هیچ اتفاقی انتظار نمیره که بیفته...حتی ظهر عاشورا...خلاصه اینکه، دم دمای ظهر کاسه چه کنم چه کنم دستمون گرفته بودیم و خیلی خیلی دلمون گرفته بود...من خودم روز عاشورا حالم اینجوریه که دوس دارم توی یه جمعی باشم، انگار که ازین تنهایی و رعب و سنگینی روز عاشورا بخوام به اون جمع پناه ببرم...یه همچین حسی...

از طرفی هم، همون دیشب، دکتر ع، پدر همون خانواده تانزانیایی که گفتم، بهمون ایمیل زده بود و دعوت کرده بود بریم خونه شون و با هم دیگه مراسم یک مسجد بزرگ شیعی در یک شهر بزرگ واقع در استان ما رو بصورت زنده ببینیم و شرکت کنیم توی عزاداریشون...

ما البته برای شام غریبان به بچه ها گفته بودیم که هرکی خواست، بیاد خونه ما...و این یعنی اینکه ما به تعداد قابل توجهی برای شب مهمون داشتیم....ولی چون کار زیادی نداشتیم برای شب، شال و کلاه کردیم و پاشدیم رفتیم خونه دکتر ع. خیلی فضای خوبی بود...من واقعن کلی دلم آروم شد...و چون خونه شون به اندازه کافی بزرگ بود، آقایون و خانومها هم جدا از هم نشسته بودن و این مساله برای اینکه موقع عزاداری بتونی توی حال خودت باشی، خیلی خوب بود.

اینجا هم یه جور دیگه ای اینترنشنال بود:) ما و فردوس خانوم و یه خانوم دکتری ایرانی بودیم، دوستمون عربستانی، یه آقای دیگه آمریکایی و چند نفر دیگه هم هموطن صاحبخونه بودند ... مسجدی هم که برنامه هاش داشت پخش میشد اصولن بوسیله شیعیان هندی و پاکستانی اداره میشه و بنابر این برنامه هاشونم بزبان اردو برگزار میشد...

البته من کلمات خیلی محدودی ازش رو متوجه میشدم ولی معنای کلی را اصولن میشد فهمید..مثلن قابل فهم ترین عبارتش این بود که بعدن کاشف بعمل اومد عیال هم کلی ذوق کرده بود براش و در واقع بخش تکرار شونده سینه زنی بود : "نه سپاهی، نه لشکری، نه کثرت الناسی...نه علی اکبری، نه قاسمی، نه عباسی..."...البته بخوانید با لهجه اردو..مثل همین برنامه هایی که گاهن صدا و سیمای خودمون از هندیها پخش میکنه...

و سخنران اصلی مراسم مسجده، یه روحانی هندی بود که طبق گفته خانومِ دکتر ع توی قم درس طلبگی میخونه...ایشون به شکل بسیار زیبا و سوزناکی مقتل خوندن و ذکر مصیبت گفتن و هرجمله را اول به زبان اردو میگفتن  و بعد به زبان انگلیسی تکرار میکردن.

 خلاصه، بعد از مراسم، دوست عربستانی شیعه مون، زیارت عاشورا خوندن و بعد هم ناهار سرو شد که جای شما خالی، چند جور غذای هندی خیلی خیلی خوشمزه تهیه کرده بودن که البته بقول خانوم خونه شون، سعی کرده بود توش حداقل فلفل رو بریزه ولی من که زبونم کلی سوخت...وای من عاشق غذاهاشون شدم...

ما از قبل هم به خانواده دکتر ع گفته بودیم که برای مراسم شام غریبان اگه میتونن بیان ولی دلیل اصرار نکردنمون این بود که همه مهمونهای ما، بجز خانوم دوست عربستانی، فارسی زبان هستن و امکان برگزاری مراسم به زبان انگلیسی برامون نیس...ولی شب که شد، در کمال تعجب، اولین مهمان های ما، کسی نبودند جز کل خانواده دکتر ع :) که ما بسی مشعوف شدیم و بندگان خدا، تمام 45 دقیقه سخنرانی آقای شیخ حسین انصاریان و بعد هم یه عالمه روضه خوانی و سینه زنی محمود کریمی را گوش کردند و دم برنیاوردند...حتی من دیدم که بچه هاشون کاملن حوصله شون سر رفته، به عروسشون که با هم سابقه دوستی از همان کلاس قران مسجد را دارم، پیشنهاد دادم که بچه ها برن توی اتاق براشون کتاب بیارم بخونن، ولی برام جالب بود، ایشون معتقد بودن که بچه ها بهتره یاد بگیرن و تمرین کنن  نشستن رو توی این جور مراسم هایی و نفس حضور فیزیکی بچه هاش (7-8 ساله و 5-6 ساله) توی اون جمع براش موضوعیت داشت...

 

بعد از سخنرانی، با وجود اینکه مداح به شکل فیزیکی توی جمع ما حضور نداشت، ولی با همین فایل صوتی، همه سرپا عزاداری کردن و سینه زنی و اشک و...در حالیکه چراغ ها رو خاموش کرده بودیم و چند تا شمع فقط روشن بود...و بعد، یه زیارت عاشورای دسته جمعی...

شب هم، باز جای شما خالی، به رسم شهر من که مردم آبگوشت ( که برای شام غریبان امام حسین علیه السلام بصورت سنتی بدون استفاده از رب و فقط با زردچوبه تهیه میشود) درست میکنن توی شام غریبان و بصورت وسیع پخش میکنن، ما هم همین غذا رو آماده کرده بودیم...و سفره پهن کردیم و خلاصه، ایرانی ایرانی...

نکته بامزه، نگرانی من بود از قناس بودن شکل این غذا برای مهمون های اینترنشنالمون! و خیلی جالب بود که اونها همگی به صورت هماهنگ، اسم سوپ رو روی این غذا گذاشته بودن یعنی به شکل نخود و سیب زمینیهای کوچولو و گوشت معلق در آبِ گوشت اون رو میل کردن:) و کلی هم خوششون اومد و اندر سالم بودن این غذا سخن ها رفت...و هر چه من براشون توضیح دادم که باید نون رو تیکه تیکه کنن و توی آبش بریزن و بعد، گوشتاشو له کنن و بذارن لای نون و با سبزی خوردن یا ترشی بخورن، تو کَتشون نرفت که نرفت:)) 

هرچه که بود، خدا امسال کلی چیزهای خوب روزیمون کرد توی اون روزها...

تا چه قبول افتد و که در نظر آید...

/ 28 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

سلام دوست.[لبخند] قبول باشه. شما خیلی بیشتر از ما قدر این برنامه ها رو می دونین.[گل] راستی خیلی جالبه که شما تو این نوشتار به همسر گرامی میگین عیال! کلمات دیگه ای هم هست، میشه امتحان کرد، مثل منزل یا پدر بچه ها![خنده]

نجمه

چطوري رفيق؟..من خواهر بزرگ و كوچك هيچكدومو ندارم و خوشحال ميشم دوست نازنيني مثل تو را خواهر بدانم...در مورد مادر گرامي هم..واي متاسفم ..برادر من هم با خانواده اش در شرايط شماست ولي چون مادرم با همه فضايل و حكمت كلامي و عمليشان با معيارهاي متداول كم سواد به حساب ميايند و مستقيما به وبلاگهاو.. سر نميزنند در مورد ايشان هم چنين تصور كردم وگرنه كمي مراعات ميكردم..به هرحال مامان مشكات جان! سلام و عرض ادب

فاطمه بهار

سلام راستش منم اوایل که میخوندم شک کردم شما خانم باشی!!! آخه معمولا شنیده بودم آقایون اون قدیمااااااا به خانماشون میگفتن عیال... ولی با آشنایی بیشتر متوجه شدم که نه بابا شما خااااانمی.... اونم چه خانمی! ماه [قلب]

به مشکاه جان

با سلام یعنی رشته شما معماری و شهرسازیه؟منظورم اینه که این رشته در گروه فنی مهندسیه؟ در ضمن یه سوال دیگه هم داشتم: از چه طریق برای بورس شدن اقدام کردید؟الان اونجا مشکل زبان ندارید؟

مامان پرى

سلام مشكاة جون پس با اين اوصاف وضع ما بهتره ببين من باز ناشكرى كردم نكنه مجبور شيم از بوستون بريم يه جا كه همه red neck اند [لبخند] ما خدا رو شكر تو شب عاشورا يه دويست نفرى ايرانى بوديم و مراسم هم كاملاً ايرانى بود ولى من و منزل :)) تو راه رفت و برگشت ميثم مطيعى گوش ميكرديم هر شب ؛) تا ميريم اونجا يكم تو فاز باشيم اما اينكه ميگى اينجا بايد پا شى يه كار كنى رو واقعاً درك كردم همسرم ميگم خوبيه اينجا اينه كه ميفهمى اونا كه اينهمه زحمت ميكشن يه مراسم بگيرن چقدر بايد براشون دعا كرد ما تازه يه قدم كوچيك برداشتيم براى اين مراسم ها اگر خدا قبول كنه و در آخر اين حس تو جمع بودن روز عاشورا رو خييييييييييلى خوب گفتى يعنى اساسى اين حسو دارم هر سال ، امسالم از مراسم ظهر همه رفتيم خونه ى يكى از دوستان تا از اونجا بريم براى مراسم شام غريبان هىىىىىىى من عاشق محرمم

فانوس

سلام وای چه عاشورای متفاوتی....نمیخوام دلتونو بسوزونم ولی هیچی قیمه ظهر عاشورا نمیشه...خدا از همه مان قبول بفرماید....

مامان پریا

عزیز دلم واقعا ممنونم .. جمله قشنگی که از آقای فاطمی نیا برام نوشتی بی اندزه به دلم نشست و آرامش داد بهم ..ممنون که هستی و دوست خوب منی[ماچ][قلب]

حورا

خوشا به سعادت شما كه اون ور آب هم از اين توفيقات دارين... آبگوشت ايراني نوش جانتان! :) ميشه زود به زود آپ كنيد؟

مامان علیرضا و حسین

سلام مشکاه جان عزیز ببخشید من تازه اومدم اینجا نمی دونم شکا کدوم کشور هستین. ولی با خوندن این خاطرات حسابی یاد اون دو سالی که ما هم تو غربت بودیم افتادم. قدر این روزها رو هم بدون. سوز دل آدم تو غربت خیلی بیش تره. من که با یه اسم حسین بارونی می شدم. ما سال اول هیچ مراسمی پیدا نکردیم بریم. فقط یک دوست ایرانی داشتیم که هر دو بدون هماهنگی شله زردو حلوا درست کرده بودیم و برا هم آورده بودیم! خیلی سخت گذشت. سال دوم ولی تونستیم چند تا ایرانی دیگه پیدا کنیم و یه مجلسی شبیه مجلس شما درست کردیم و یه شامی شبیه شام شما! خیلی چسبید. البته من یه وبلاگ خاطرات اونحا داشتم . ولی چون تو وقت نداری آدرسشو نمی دم! درس بخون!

زهرا

آقا من یه سوال برام پیش اومد! عیال کیه/ خانوم یا آقا؟ نویسنده یه نفره یا دو نفر؟!!!!!