Summer Time

باسمک یا کافی المهمات

گفتم اگه هی صبر کنم تا یه مطلب درست و درمون بتونم جم و جور کنم بنویسم بذارم اینجا، ممکنه خیلی طول بکشه و تازه ممکنه اصلن این جوری دست و دلم هم برای نوشتن بیشتر سرد بشه...این بود که اومدم همین جوری یه کم دری وری بنویسم و خیال دوستان رو از زنده بودن خودم راحت کنم...باشد که قبول افتد و در نظر آید.

جدیدن زدم تو کار یادگیری خیاطی، یعنی دقیقن اون چیزی که در تمام زندگیم آرزوی آموختنشو داشته ام و متاسفانه هیچ وقت امکان عملی کردن این آرزو برام فراهم نشده بود. القصه، به پیشنهاد همون دوست عزیز خارجکی که معرف حضور هست و به میمنت تعارفات عیال، چند وقت پیش برای صرف شام در خدمتش بودیم، دارم اصول اولیه رو از ایشون یاد میگیرم. اینه که به شدت هیجان زده م...اون بنده خدا هم از شدت اعتماد بنفس کاذب بنده در این زمینه، فعلن کپ کرده و داره سعی میکنه آروم آروم یه چیزایی رو یادم بده...خلاصه، از تحقق این آرزوی بزرگ:) در پوست خود نمیگنجم و به شدت محظوظ شده ام.

نکته دیگه ای که برای خود من خیلی جالبه و یه چند وقتیه که تبدیل شده به یه جور بازی ذهنی جذاب  برام، اینه که به همین دوست خارجکی پیشنهاد کردیم که اگه دوس داشته باشه میتونه یه بار که ما ایران میخوایم بریم، باهامون بیاد. ایشون هم خیلی خیلی استقبال کردن و همه ش هم داریم با هم در این مورد حرف می زنیم. حالا نکته جالبی که گفتم همین جاس که با خودم فکر میکنم خب، با این تصویری که این آدم از ایرانی ها و مسلمون ها در رسانه های خودشون داره میبینه، و با این توصیفاتی که من بعضی اوقات از دین خودمون براش میکنم و مطالعاتی که خودش می کنه و بقیه این جور چیزها، حالا تصور کنیم که بخواد بیاد ایران...مثلن بیاد تهران یا چه میدونم هر شهری توی ایران...چقدر همه چی میتونه براش جالب و گاهن عجیب باشه...از تعارفات خیلی پیچیده ما ایرانی ها بگیر تا....پارادوکس های موجود در رفتار و گفتار بعضی از ماها...چون بالاخره ایشون ایران رو یه کشور اسلامی میدونه...اونهم اسلامی که توی ذهنیت یه کانادایی شکل گرفته*...راستش بعضی چیزا خوشحالم می کنه...مثلن فکر میکنم اگه مهمان نوازی ایرانی ها رو ببینه واقعن هنگ میکنه....البته آدم باید این جا باشه و زندگی کنه و وسعت  بیعارف بودن این جماعت رو ببینه تا بتونه به عمق فاجعه پی ببره....یا تاریخ و تمدن ایران یا موزه ها و آثار باستانی و هنری ما...تا زیبایی صفوف نماز جماعت مثلا توی نماز عید فطر...و بعضی چیزها هم خیلی نگرانم میکنه...مثلن ظاهر عجیب و غیر معمول بعضی آدم ها توی مثلن متروی تهران (برای خود من مترو همیشه نماد دیدن این جور آدم ها به صورت پر بسامد بوده) که اینجا به مراتب خیلی کمتر از اون جور چهره ها و پوشش ها میبینی.... یا مثلن تصور کنین چه طور یه خارجی میتونه تحلیلی کنه تعارفاتی رو که بین ایرانی ها موقع حساب کردن و خرید کردن رد و بدل میشه... که گاهن اگه ایرانی نباشی فک میکنی دارن با هم دعوا میکنن و الانه که گلاویز بشن:)

غرض اینکه تصور یه همچین سفری برای یه خارجی و قرار دارن خودم به جای این آدم و نگاه کردن به دنیای ما ایرانی های مسلمون، از دید اون، تجربه بسیار بسیار جالبیه و بعضی وقتا میتونه تمرین خوبی باشه برای اصلاح بعضی رفتار ها و نگرش ها که وقتی درون پارادیم اگه بخوای فکر کنی، هرگز نمیتونی بهشون منتقدانه نگاه کنی.

حالا شما هم اگه چیز جالبی در این مورد به ذهنتون میرسه خوشحال میشم بگین...از این دست تناقضات و چیزمیزای عجیب و بامزه با یه نگاه برون پارادایمی!...خیلی مشتاقم بشنوم.... منتظرم....بسم الله

 

* این ستاره رو گذاشتم اینجا چون بعدن میشه راجع بهش مفصل کلی  چیزهای جالب تعریف کرد...

 پی نوشت: یعنی من ایمان آوردم که خانم ها هر کجا باشن و هر دین و مذهب و ملیتی و سن و سالی هم که داشته باشن...مهمترین دغدغه ذهنینشون اینه: " حالا من چی بپوشم؟"....امروز که پیشش بودم برای همین آموزش کذایی، بمن میگفت ببین من اگه ایران برم چی بپوشم.....

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
همزادعاشقان جهان

یا متلا ببینه سیستم آموزش وپرورش و کتابای وزارتی ما ونحوه تدریس بعضی تیچر ها چقد چرته و ما چه زجری میکشیم از درس خوندن... ( مطمئن نیستم که همه اینا رو در عرض این چن روز بفهمه!!) البته هرکی ندونه آبجی جون شما که میدونی من عااااااااااااااااااشق درس و مدرسه م.

رزمین

زیبا بود..[گل]

zn

من همونم که فکر میکردی!مامان علی وزهرا!

بی نشان

حتما از این همه "دروغ گویی" و "دغلبازی"‌و "بی حجابی" در کشوری مسلمان که خودش رو سردمدار اخلاقیات می دونه شگفت زده خواهد شد