آرزو بر جوانان عیب نیست

باسمک یا قاضی المُنایا

 

 

این روزها، جملات زیر همان چیزیست که عیال بنده خدا، خیلی از من شنیده است و هی دارد میشنود...گفتم شما را هم بی نصیب نگذارم:

 

دلم یک دشت سرسبز بزرگ خالی میخواهد...پر از خالی...که هوایش همیشه روشن است و همیشه روز است....شب نشود و من هم توش خوابم نیاید....کنیزکان هر وقت که گشنه م بشود برایم غذا بیاورند و هر وقت که تشنه شدم، آب گوارا...البته اصلن هم انتظار غذاهای آن چنانی ندارم...یه غذای خیلی معمولی آماده که جوابگوی نیاز گرسنگیم باشد، کفایت میکند...بعدش هم ظرفهای کثیف خود بخود غیب بشوند...آهان، این دشت سبز، یه چند تا هم خاصیت ویژه داشته باشد. اول آنکه اینترنت نداشته باشد. دوم آنکه هیـــــــچ وسیله ای دور و بر من و کلن توش وجود نداشته باشد که حواسم را به خودش پرت کند*...اصلن بهتر است اگر وسیله ای، چیزی هم باشد جوری طراحی شده باشد که به محض اینکه من بهش دست بزنم یا حتی بهش فکر کنم، غیب بشود...تنها و تنها چیزی که باید داشته باشم، یک لپ تاپ عزیزم باشد، و یک پرینتر که خود بخود شارژ بشود و هی برایم مقاله پرینت بگیرد...یه چند تا هم خودکار و ماژیک هایلایت...همین...آها یک اتوبوسی هم داشته باشد که آخر هفته ها مرا به خانه ام ببرد تا خستگی در کنم...

همین!

گفتم که،" آرزو  جوانان عیب نیست"....

 *********

 در جایی خوانده بودم که شب امتحان یا موقعی که فشار درسی روی آدم زیادست، حتی "پُرز موکت" هم میتواند برای آدم جذاب و جالب توجه باشد....و حال دارم فکر میکنم که این نظریه، عجیب چیز درستی است!

/ 37 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
معصومه

ببینم هنوز اتوبوسی که گفتی نیومده شما رو به خونه برگردونه؟!!![متفکر] بابا اینترنت که چیز بدی نیست اینم می بردی با خودت دیگه! والا...

مه طلا

خوبید؟ اصلا من نگران شما شدم! غیر از امتحانا انشاءالله موضوع خاص دیگه ای نیست که؟!

هم اندیش

سلام داشتم مطالب یکی از پست های جمع اسمونی رو میخوندم فهمیدم شمام مث من عادت شکوندن انگشتات داشتی که موفق به ترک شدی و من.... نوع نوشتنهات برام جالبه اشناست وقتی اینجا رو میخونم دلتنگ وبلاگی که چند سال داشتمو حذفش کردم میفتم ....واینکه حال نوشتنم رفته

الفشين

من كلا همچين جايي رو مي خوام بدون مقاله البته [زبان]

karimi

salam az ashnaiitoon khoshhalam khoshhal misham be manam sar bezanin ghalam zibaii darin

fs

میگم آبجی ، اون ور آب خونه تکونی هم میکنیین؟ اصلا نکنه واسه همین وقت نمیکنی چیزی بنویسی[متفکر]

فری

به سرم زد یه نظری بذارم درباره علت ننوشتنت و ... نمیدونم چرا ولی منصرف شدم. بهتره زودتر بنویسی یه چیزی تا نظرم عوض نشده[لبخند]

ساحل

سلام شاید باور نکنی، اما من همیشه توی نقاشی هام یه کلبه چوبی بود توی یه جنگل و کنار رودخونه، و سکوت و صدای پرنده در هم آمیخته،... الان دقیقن توی یه همچین محیطی زندگی میکنم، و خودم هم متعجب از لطف پروردگار و صد البته ای کاش این لبتاب رو هم نداشتم که اکنون دارم و در این نقطه دور افتاده به تمام جهان متصل هستم، برای همین هم گاهی کلن درش رو میبندم و خودم را از این جهان مجازی هم خلاص میکنم

امیدوار

من از وبلاگ رضوان به اینجا رسیدم :) و الانم بیشتر نوشته های قشنگتو خوندم. راستش منم قصد دارم با همسر بریم خارج از کشور واسه دکترا. دوست دارم یه وبلاگ هایی مثل وبلاگ خودت رو بخونم که بیشتر با حال و هوای خارجه بودن آشنا شم. سراغ داری آیا؟ :)

امیدوار

ممنون . راستش هنوز معلوم نیست هرجایی ممکنه باشه. ولی احتمال بیشتر کانادا یا آمریکا. دوس داشتم ببینم زندگی ایرانی ها اونحا چطوری میگذره بخصوص اگر مومن باشن.. :)